September 2009 بايگانی

سلام 27 سالگی

|

فصل باران های استوایی به آخر رسیده بود کم کمک. شب قبل، از آن باران هایی باریده بود که می گویند از آسمان قورباغه می ریزد. از این قورباغه های کوچک مینیاتوری که اندام شان شکل بالغ شان را گرفته است ولی به زحمت قدشان به 1 سانتی متر می رسد. داشتیم توی باغ کاخ قدم می زدیم که چشمم برای اولین بار خورد به یکی از آن قوباغه ها که لابه لای برگ ها و شاخه های خیس نشسته بود. هیجان زده داد زدم : اینو ببینین چه کوچیکه. مجبور شدم انگشت اشاره ام رو بهش نزدیک کنم تا شما هم ببینیدش. فکر کردین می خواهم بگیرم اش. گفتی دست نزن بهش. انگشت ام به اندازه ای که فراری اش بدهد نزدیک شده بود. پرید و رفت و ما هم راه افتادیم. ساکت قدم می زدیم که گفتی: تو تا همیشه تنها می مونی. آدمی که چشمش قورباغه ی به این ریزی رو اتفاقی قاطی این همه برگ می بینه خیلی چیزهای دیگه رو هم بینه.