مرثیه ای برای آن همه درخت که از پا افتادند تا مخ ها زده شوند
وسط تند تند هم زدن مخلوط قارچ و فلفل سبز و پیاز و ذرت یادت می افتد یک زمانی فلان انتشارات فلان مجموعه کتابی بیرون داده بود، از دم باریک و خوشگل، خوراک هدیه دادن برای روز ولنتاین و هفته گرد و ماه گرد و سالگرد زوج های سانتیمانتال و خنک به همدیگر، تحت عنوان مثلن عاشقانه های جبران خلیل جبران و نویسنده هایی این مدلی. بعد یادت می افتد تو یکی از این کتاب های باریک و خوشگل که اسم نویسنده اش هم یادت نیست نوشته شده بود: همیشه برای کسی که می ماند کسی می آید یا چیزی در این مایه ها. همین را به من که گوشه ی آشپزخانه ایستادانده !؟ شده ام مبادا مثل همیشه وسط آشپزی خاکستر سیگارم را هم چاشنی غذا کنم بلند بلند می گویی. پخی می زنم زیر خنده و بازی با این جمله شروع می شود و بازی با تو. لودگی و مستی که فرو کش می کند و دست از سر ماندگی و بوی نا گرفتگی و کپک زدگی مان و آن کسی که می آید و کسی که زود می آید و کسی که جان به سر می کند تا بیاید و خاک بر سر پسیو آن کسی که منتظر می ماند تا کسی بیاید و این ها هم که بر می داریم، حسی تلخ ساکت ام می کند. این که مدت هاست که حکایت من و روابط ام و آدم هایی که آمده اند و مانده اند و رفته اند و یا نرفته اند، حکایت کاغذ بی خط ِ ناصر تقوایی است آنجا که عصمت خانم ( نیکو خردمند) به مادر رویا (جمیله شیخی) می گوید: وقتی نگاه می کنم می بینم تو این یک سالی که اون رفته از اون سی سالی که با هم زندگی کردیم تنها تر نشدم...
لیوان ام خورد به دندان ام. اصلن پیک چندم بودیم که صحبت به این جا کشید؟