مکالمه ی بی کلام
تو پشت میز نشسته ای و من چند متری دور تر، رو به روی ات ولو شده ام روی مبل و میان هیاهو و وراجی کوتوله های حوصله سر بر، که ناگهان کشف می کنم ، بعد از هزار سال زن جوانی رفیق من است که می شود بدون باز کردن دهان فقط با نگاه با او حرف زد و درد دل کرد و بحث کرد و دیگران را و جو سنگین را و آدم های لوس را مسخره کرد. گیرم آنقدر مست باشد که پلک هایش هی بیافتد و من هم عینک ام را خانه جا گذاشته باشم.