August 2009 بايگانی

با صدای کوبیدن مشت های محکم اش به در بیدار می شم. چشمام رو باز می کنم و ساعت رو نگاه می کنم. 6 صبحه. چشمام رو می بندم. یا روزنامه است لابد، یا سوپور، یا شیر، یا یه بچه که به زبونی حرف می زنه که من نمی فهمم. مشت ها قطع می شه و یکی یواش صدام می کنه. گلی، گلی، گلی. در رو که باز می کنم می پره وسط خونه و تند و تند می گه: فکر کنم باز یه فرشته کوچولو قورت دادم. یه فرشته کوچولو قورت دادم.
چشمام باز نمیشه درست. طول می کشه تا بفهمم چی داره می گه. فقط زود در رو می بندم که گربه ها نرن بیرون یه وقت.
- از کجا می دونی؟ کی ؟ چه جوری؟ با کی آخه؟
: شاید دفعه آخری که با ( اسم اش رو می ذاریم پدرو ) خوابیدم. شاید کاندوم ترکیده باز.
-بابا جان پدرو 3 ماهه که رفته حداقل. تو بعد از 3 ماه تازه فهمیدی فرشته قورت دادی؟ یعنی 3 ماه عقب افتاده و تو هم عین خیالت نبوده؟ مطمئنی تو این 3 ماه با کسی نخوابیدی؟
: آره، کس دیگه ای نبوده. خب پیش میاد عقب بیوفته. بیا بریم داروخونه بی بی چک بگیریم. اگه بود تو کمک ام می کنی آزادش کنیم؟
-آره نگران نباش. آزادش می کنیم. ولی آخه اگه سه ماهه باشه که خودت می فهمی. اگه فرشته ی سه ماهه داشتی که شکم ات بزرگ شده بود.
تی شرت اش رو می زنه بالا و شکم اش رو نشون میده. شکم اش همون اندازه ایه که همیشه بود. حداقل از 3 ماه پیش تا حالا بزرگ تر نشده. دست کم اونقدر بزرگ نشده که من بفهمم.
: ایناهاش، ببین بزرگ شده. تازه فرشته ی بد بخت من، با این همه سیگاری که من می کشم و الکلی که می خورم لابد یه ریقونه ی ناقصه. واسه همین شکمم خیلی بزرگ نیست.
می رم تو آشپزخونه که چایی بذارم. ماشین لباس شویی شب قبل خراب شده و آب همه ی آشپزخونه رو برداشته. شلپ و شولوپ دور خودم می چرخم تا کتری رو پیدا کنم و بعدش هم دوتا لیوان می شورم.
:چه افتضاحی شده اینجا. چرا آبو خالی نکردی. من چایی نمی خورم. بیا بریم بی بی چک بگیریم من زود تر خیالم راحت بشه. این فرشته هه چند وقت دیگه بال هاش در میاد دیگه آزاد کردن اش سخته. می گیره به این ور و اونور خیلی دردم میاد.
- 6 صبح که داروخانه باز نیست. بیا یه چیزی بخور با خیال راحت. الان با 3 ساعت دیگه فرقی نمی کنه. تا سه ساعت دیگه بال هاش در نمیاد.
:نمی خورم. چایی که بخورم بعدش هوس سیگار می کنم. از وقتی فهمیدم فرشته قورت دادم نمی خوام سیگار بکشم. نمی خوام فرشته ی ریقو و مریض آزاد کنم که بقیه ی فرشته ها مسخره ش کنن. غصه می خوره خب. داروخانه ی بیمارستان بازه. بریم اونجا. زود باش. اگه فرشته نبود دوتایی میشینیم و با خیال راحت صبحونه می خوریم.
شلپ و شولوپ می رم و کتری رو از رو گاز بر می دارم و قبل از اینکه خاموش اش کنم دولا میشم و سیگارم رو با شعله اش روشن می کنم و شلپ و شولوپ می رم که لباسمو عوض کنم. اونم وایمیسته و با گربه ها حرف می زنه.
ترک موتور می شونم اش و می ریم بیمارستان. هیچ حرفی با هم نمی زنیم. داروخانه ی بیمارستان خلوته. زود می پره پایین و می دوئه . داد می کشم 2 تا بخر. شاید یکیش خراب شد. دو تا بسته می خره و فرز می شینه ترک موتور و تا می رسیم خونه می پره تو دستشویی و از اون تو داد می کشه: یه چیزی بده توش جیش کنم. در یه شیشه ی خالی مربا رو براش می برم تا جیشش رو جمع کنه اون تو. 5 دقیقه بعد صدام می کنه. می رم تو دستشویی. بی بی چک تو دست چپ اشه و یه تیکه کاغذ راهنما دست راست اش و با جدیت زل زده به کاغذ و هی با نشانه های بی بی چک مقایسه می کنه.
:ببین، این یعنی منفی؟ یه خط صورتی این ور یعنی منفی؟
و بی بی چک و کاغذ رو میگیره تو صورتم. یه خط صورتی گوشه ی چپ بی بی چک یعنی منفی. یعنی فرشته بی فرشته.
-آره، منفیه. خیالت راحت. بیا بریم صبحونه بخوریم.
می رم تو آشپزخونه باز شلپ و شولوپ و زیر کتری رو روشن می کنم. می شینه پشت میز و یکی از گربه ها رو بغل می کنه و زل می زنه تو صورت اش.
:فرشته قورت نداده بودم خاله جون. دیدی هیچی نبود. توهم فرشته بود... راستی گلی، اون دومی ش رو بذار تو یخچال. تا یک سال تاریخ مصرف داره. یه وقتی یکی مون خواستیم ببینیم فرشته قورت دادیم یا نه. یه نخ از سیگارت بردارم؟

ارباب ِمن، خرس

|

بلایی بد تر از مرگ بر سرت آورده ام:
جاودانگی

وسط تند تند هم زدن مخلوط قارچ و فلفل سبز و پیاز و ذرت یادت می افتد یک زمانی فلان انتشارات فلان مجموعه کتابی بیرون داده بود، از دم باریک و خوشگل، خوراک هدیه دادن برای روز ولنتاین و هفته گرد و ماه گرد و سالگرد زوج های سانتیمانتال و خنک به همدیگر، تحت عنوان مثلن عاشقانه های جبران خلیل جبران و نویسنده هایی این مدلی. بعد یادت می افتد تو یکی از این کتاب های باریک و خوشگل که اسم نویسنده اش هم یادت نیست نوشته شده بود: همیشه برای کسی که می ماند کسی می آید یا چیزی در این مایه ها. همین را به من که گوشه ی آشپزخانه ایستادانده !؟ شده ام مبادا مثل همیشه وسط آشپزی خاکستر سیگارم را هم چاشنی غذا کنم بلند بلند می گویی. پخی می زنم زیر خنده و بازی با این جمله شروع می شود و بازی با تو. لودگی و مستی که فرو کش می کند و دست از سر ماندگی و بوی نا گرفتگی و کپک زدگی مان و آن کسی که می آید و کسی که زود می آید و کسی که جان به سر می کند تا بیاید و خاک بر سر پسیو آن کسی که منتظر می ماند تا کسی بیاید و این ها هم که بر می داریم، حسی تلخ ساکت ام می کند. این که مدت هاست که حکایت من و روابط ام و آدم هایی که آمده اند و مانده اند و رفته اند و یا نرفته اند، حکایت کاغذ بی خط ِ ناصر تقوایی است آنجا که عصمت خانم ( نیکو خردمند) به مادر رویا (جمیله شیخی) می گوید: وقتی نگاه می کنم می بینم تو این یک سالی که اون رفته از اون سی سالی که با هم زندگی کردیم تنها تر نشدم...
لیوان ام خورد به دندان ام. اصلن پیک چندم بودیم که صحبت به این جا کشید؟

هنوز هم اردیبهشت ِ تهران

|

جایی وجود دارد در این دنیا
که هنوز کشف نشده است
نامی ندارد
جایی پایین تر از گوش
وقتی انتهای آرواره به گردن می چسبد
و می خواهد گود شود
جایی که بوییدن اش
خدایان مونث را به گریه می اندازد

مکالمه ی بی کلام

|

تو پشت میز نشسته ای و من چند متری دور تر، رو به روی ات ولو شده ام روی مبل و میان هیاهو و وراجی کوتوله های حوصله سر بر، که ناگهان کشف می کنم ، بعد از هزار سال زن جوانی رفیق من است که می شود بدون باز کردن دهان فقط با نگاه با او حرف زد و درد دل کرد و بحث کرد و دیگران را و جو سنگین را و آدم های لوس را مسخره کرد. گیرم آنقدر مست باشد که پلک هایش هی بیافتد و من هم عینک ام را خانه جا گذاشته باشم.