July 2009 بايگانی
حتا خیال ِ برگشتن به شهری که تو در آن نباشی ترسناک است. راه رفتن در خیابان هایی که تو در آن نفس نکشیده باشی برایم غریب است. سخت است دوست داشتن جایی که صدای سازت در آن نپیچیده باشد وصدای نفس کشیدن ات و صدای صدا کردن ات.
دیگر دلتنگی هم بی معنی است. دلتنگی برای کسی که می دانی دیگر نمی بینی اش بی معنی است. دلتنگی بدون امید دیدار بی معنی است. حتا برای من که هیچ وقت زیاد در قید بند معنی برای احساسم نبوده ام. حتا برای من که خداوند کارهای بی معنی ام.
از امشب مشق هر شبه ی من این است:
" تو را از دست داده ام"
و هزار بار
از روی این جمله می نویسم
تا باورم شود
که تو را از دست داده ام
جهان جای عجیبی ست
این جا هر کس شلیک می کند
خودش کشته می شود
خوش بخت که نه اما خوش شانس بوده ایم که در زمانه ای زندگی کرده ایم که همه ی آنچه که بیشتر هم سن و سال های مان در جاهای دیگر دنیا فقط توی کتاب ها می خوانند و شاید هم خوب نمی فهمند را کاملن حس کرده ایم.