June 2009 بايگانی

برای فردا

|

بعد از نزدیک 40 ساعت بیداری و زل زدن به مانیتور می خواهم بروم بخوابم. من رای ندادم. سبز و سفید نبودم. تحریمی هم نبودم. هیچ بودم. مدت هاست که فقط یک هیچ ِ آویزان ام. اما 40 ساعت گذشته لحظه ای نبود که اشکی دایره نزده باشد در چشمانم وقتی که با دوستان ام در ایران گپ می زدم و سرخوردگی و نا امیدی و افسردگی شان را می شنیدم و از این ور دنیا جان می کندم برای دلداری و امیدواری دادنشان. ببین دنیا عجب جای گهی شده است که " من" به دیگران باید امیدواری بدهم.
دست خودم نیست. هنوز و همچنان یک چپ ِ هپروتی ام که در بد ترین شرایط زمزمه ای در سرم می گوید " غصه نخور، همه چیز یه روز درست میشه. همه چیز بالاخره درست میشه". دست خودم نیست. حتا امروز هم لحظه ای شک نکردم به آن زمزمه ی توی سرم. راست می گفتی ای ارباب ـ من خرس! من به جای خاورمیانه باید در آمریکای لاتین زاده می شدم با این روحیه ام.
این سرود را برای همه ی دوستان دلمرده ی 23خرداد 88 می گذارم. کیفیت اش بد است برای همین لیریک اش را هم می نویسم. لازم است بگویم به خط خط اش ایمان دارم؟

از درون شب تار
مي شكوفد گل صبح
خنده بر لب ، گل خورشيد كند
جلوه بركوه بلند
نيست ترديد
زمستان گذرد
وز پي اش، پيك بهار، با هزاران گل سرخ
بي گمان مي آيد
در گذر گاه شب تار، به دروازه ی نور
گل ميناي جوان، خون بيفشانده تمام
روي ديوار زمان
لاله ها نيز نهادند به دل، همگي داغ سياه
گرچه شب هست هنوز ، با سيه چنگ بر اين بام آونگ
آسمان غرق ستاره ست وليك خوشه ها بسته ستاره ، گل گل
خوشه ی اختر سرخ با تپش هاي سترگ
عاقبت كوره ی خورشيد گدازان گردد

همچنان اردیبهشت ِ تهران

|

" به یادت بوده ام بارها
وقتی نبوده ای"
دروغ می گویی
و کلاغی پشت پنجره قاقار می کند
" صورت ات زیبا می شود
به وقت عشقبازی"
دروغ می گویی
و کلاغی پشت پنجره قارقار می کند
" دلتنگی ات رهایم نخواهد کرد
وقتی نباشم"
کلاغی پشت پنجره ساکت می ماند
من همیشه راست گفته ام

حال و هوای انتخاباتی

|

دلم می خواست جو انتخابات می گرفتت ام. دلم می خواست من هم امیدی داشتم به تغییر، شوری داشتم در دلم. خوب است که آدم فکر کند می تواند با رای دادن سرنوشت اش را تغییر دهد. خوب است آدم یک نفر را منتخب خودش بداند. برایش گلو پاره کند، کلیپ بسازد، شعار بدهد، تبلیغ کند، به خیابان بیاید. و خوب است که آدم خیال کند با این کارها دارد کاری می کند کارستان. احساس خوبی دارد آدم این جور موقع ها.
اخبار را پیگیری می کنم. عکس ها را تماشا می کنم و مناظره ها را می بینم و هی منتظر می شوم دست کم سر سوزنی هیجان زده شوم. نمی شوم اما. حتا دلم نمی خواهد این روزها ایران بودم که از نزدیک ببینم همه ی حوادث را. خیال نمی کنم باز هم توفیری داشت در حال و هوایم.
دلم می خواهد خیال کنم فردای روزی که احمدی نژاد دیگر نباشد خیلی چیز ها بهتر می شود. مثلن دیگر کسی در خیابان بی خودی به آدم اخم نمی کند یا سر یک برخورد بی اهمیت دعوا راه نمی اندازد. یا مردی توی خیابان زنی را مورد خشونت جنسی از هر نوعی قرار نمی دهد. یا دوستان اکتیویست ام سر شهرت و قدرت با هم دعوا نمی کنند. یا دوستان روزنامه نگار ام زیرآب هم دیگر را نمی زنند. یا کسی از اطرافیانم شورای نگهبان وار متر و خط کش دست اش نمی گیرد تا میزان فمنیست بودن ام، چپ بودن ام، روشنفکر بودن ام، حتا زن بودن ام را بسنجد.
من دوست دارم فردای روزی که احمدی نژاد دیگر نبود واقعن دروغ ممنوع شود. واقعن آزادی بیان حاکم شود و من جرات داشته باشم عقایدم را در جمع دوستانم بیان کنم و از عواقب خشونت بار اش، از توهین و تخریب گرفته تا در نهایت ترور شخصیت و حذف، نترسم.
من واقعن دلم می خواهد فردای روزی که احمدی نژاد رفت ایران برایم قابل سکونت شود. نه مثل هر باری که یک سر آمده ام فقط منزوی و ایزوله شوم و روز شماری کنم برای اینکه برگردم سر خانه و زندگی ام.
دلم می خواهد فکر کنم احمدی نژادیسم هم همراه احمدی نژاد می رود و من هم باز دلم برای ایران تنگ می شود. خوب است آدم جایی را داشته باشد که دلتنگ اش شود گاهی. احساس خوبی دارد آدم این جور موقع ها.

اردیبهشت ِ تهران

|

تهران یعنی تو و شب و اتوبان و علف
و من که کنارت افتاده ام
و نور چراغ ها که از رویم رد می شوند
...
مرگ بر هواپیما