December 2008 بايگانی

...When you're gone...

|

حالا که از همیشه زن تر ام، تو نیستی...

[+]

زنده ام

|

افسرده نیستم. غمگین و گیج ام. حوصله ی چیزی نوشتن را ندارم. امیل ها را دیر به دیر چک می کنم. قدیم ها هر وقت به این حال می افتادم شروع می کردم به فلسفه خواندن. این روزها اما این هم کمک ام نمی کند.

گچ پایم را خودم باز کردم. یک هفته زودتر از موعدش. با اره و چاقوی نون بری. خسته ام کرده بود. دو هفته ای پایم خشک بود و درد می کرد. حالا فقط جای شکستگی اش شب ها سوزن سوزن می شود.

ده روزی مهمان داشتم. دوست مجازی ای که از 6 سال پیش و روزهای اول وبلاگنویسی ام آرزوی دیدن اش را داشتم. یک ماهی آمده بود هند را ببیند و ده روز آخر را هم پیش من ماند و خانه ام را پر از شور و حرارت و رنگ و بو کرد. من و گربه ها بی نهایت دلتنگ اش هستیم.

دارم خانه ام را عوض می کنم. درگیر اسباب کشی هستم. تنهایی خیلی سخت است این همه بار و بندیل را جمع و جور کردن. از خانه ی خانم هویشام دارم می روم به یک مجتمع نوساز. دیگر پنجره ها به روی درخت بابا آدم باز نمی شوند. سنجاب روی شاخه ها نمی دود و مرغ مینا هم ندارد. در عوض آب همیشه گرم است و هی قطع نمی شود. آسانسور دارد و  استخر.

بله من هم می دانم. علی عابدینی فی الواقع وجود ندارد.