October 2008 بايگانی

...No need to argue...

|

نه مهد کودک رفتم نه آمادگی. شاید برای همین است که رنگ ها رو خوب بلد نیستم. شاید برای همین است که همه چیز برایم یا سیاه است یا سفید.



016.JPG

من هرگز از کنار یک بت واره ی چوبی، یک بودای زراندود، یک بت مکزیکی نمی گذرم بدون آن که با خود بیندیشم: شاید خدای واقعی همان است.

شارل بودلر


بهانه های کوچک خوشبختی ِ من

|
P7150012.JPG

...to a loyal friend...

|

دیر بازیست که دریافته ام، تنها وقتی که خوابی دوستت دارم. بیدار که هستی، بهانه گیری است و گیر است و گیر به پایم وقتی روی میز می گذارم، به دستم وقتی پشقاب ام را به آشپزخانه نمی برم  به دیر آمدن ام وقتی می گویی منتظر بودی ( که دروغ می گویی) به زود رفتن ام وقتی می گویی می خواهی بیشتر بمانم ( که باز هم دروغ می گویی) به بی توجهی ام وقتی حرف می زنی و من فوتبال تماشا می کنم یا وقتی آشپزی می کنی و  من ایمیل چک می کنم و صورت درهم ام وقتی دست پخت گندت را می خورم و بعد هم گریه ها و انگ هایت که مردسالارم، که خود خواهم، که خشن و متجاوز ام و ...

به همین خاطر تصمیم دارد جز وقتی که خوابی سراغ ات نیایم. قزص های خواب ات را سر وقت بخور، شب بند را نینداز و راحت بخواب. اگر می خواهی دهه ی سی ات را ببینی و من هم به جرم قتل ناخواسته اعدام نشوم.

ارباب ات خرس

*این نامه را امروز صبح دیدم. سنجاق شده  به حوله ی حمام ام. تو رفته بودی.