...first and last and always...

|

حالم را از درخت بابا آدم ِ روبه ی پنجره ی اتاق بپرسید که بیش از هر کسی مرا می فهمد و بلا تکلیفی و سرگشتی ام را با آن ریشه های آویزان از شاخه هایش که تاب می خورند و درخت هر ثانیه از خود می پرسد آخر این چه جورش است؟ ریشه که باید محکم باشد در خاک نه ول و آویزان در آسمان و مضحکه ی باد و پرنده.

حالم را که از درخت بابا آدم بپرسید می گوید به نظر خوب نمی آید. تنها و دلتنگ و غمگین است. هر بار که فرصت داد و از قاب پنجره دیدم اش دراز کش بوده است روی تخت و به سقف زل زده است و اگر هم بپرسی اش به چه فکر می کنی آرام می گوید: من هیچ وقت فکر نمی کنم. اما چه ناشیانه دروغ می گوید. اگر هم دراز کش نباشد بر تخت و نشسته باشد و گربه هایش هم کنارش، در چرت نیم روزی، شروع می کند حرف زدن با گربه ها. گربه ها لای چشم هایشان را باز می کنند و چشم غره ای می روند: که خفه شو بینیم خوردی مغزمون رو. یه چرت با خیال راحت نمی شود زد از دست تو. اما مگر از رو می رود؟ من می دانم آخر سر این طفل معصوم ها هم یاد می گیرند به زبان آدمیزاد حرف زدن.

حالم را که از درخت بابا آدم بپرسید می گوید خسته است. از غمگین بودن خسته است. از تنها بودن خسته است. از خسته بودن خسته است. اما از دلتنگی خسته نیست. دلتنگی برای  تنها مامور بازمانده از گشتاپو در این دنیا، با چشم های عسلی سرد و بی روح و مژه های برگشته اش.

حالم را از درخت بابا آدم بپرسید.

درباره اين نوشته

اين صفحه شامل تک نوشته ای از گل ناز چاپ شده در 1:49 PM September 17, 2008

خیابان یک طرفه- نوشته قبلی در اين وبلاگ

...- نوشته بعدی در اين وبلاگ

پيدا كردن مندرجات جديد در صفحه اصلی يا بررسی بايگانی برای پيدا كردن تمام مندرجات