سلام 26 سالگی
اولین نفری بود که
زنگ زد دیشب. بهم گفت فردا ( امروز) تولدته. خودم فکر می کردم پس فرداست. چند
دقیقه ای طول کشید تا جواب بدم بعد از شنیدن صداش. داشتم فکر می کردم قطع کنم و
موبایلمم هم خاموش. نمی خواستم صداشو بشنوم. نتونستم. نکردم. نشد. بعدش خواستم
مهربان باشم. خواستم رسمی حرف نزنم. خواستم سرد نباشم. باز هم نشد. وقتی می خواهم
سرد نباشم شروع می کنم از گربه ها حرف زدن. به هر حال همیشه کار بامزه ای ( دست کم
از دید خودم) کرده اند که بشود یخ گفت و گو را شکست. گربه ها هم کمکی نکردند این
بار. پرسید دلت تنگ شده؟ گفتم آره. خیلی. دروغ گفتم. پرسید کی بر می گردی؟ گفتم
زود. دروغ گفتم. گفت ... هم می خواست باهات حرف بزنه. مسافرته ولی. گفت از قولش
بهت تبریک بگم. اینبار اون دروغ می گفت. می دونم. حالم گرفته
شد. حالم به هم خورد. از خودم که بازم
اونجوری که می خواستم رفتار نکردم. از اون که انگار وظیفه اش را انجام می داد.
پی نوشت 1:
یه نفر تو گ. ریدر
یه چیزی را جع به مهری ها شر کرده بود. که مهرشون به جای قلب تو صفراشونه. که تلخه.
راست می گفت.
پی نوشت2:
دو سال دور از شما
پیرتر شدم ارباب خرس. یادش بخیر. شما بودین و تایگر لیلیز و *برگ های پاییزی* و روسپی مقدس ابلهی که نمی فهمید کنار شما پیر شدن
چه موهبتی ست.
پی نوشت3:
تولد شناسنامه ای
من 11 سپتامبر است. بله 11 سپتامبر. روز *کودتای امریکایی شیلی* و سرنگونی دولت
مردمی آلنده و قتل انسان ترین های زمین. لابد برای همین است که هرجا خواستم بروم و هروقت نگاهی به پاسپورتم
افتاده است حالت صورتی تغییر کرده است. البته گویا چند سال بعدش یه اتفاق دیگه ای
افتاده یه چند نفر دیگه ای یه جایی مردن. من اطلاعی
ندارم اما. سال هاست تلوزیون
تماشا نمی کنم.
*چرا اینجا وقتی چیزی را لینک می کنی رنگ اش عوض نمی
شود؟