داستان چاه و مناره
شش قاب عکس خوشگل خریدم. بد جور چشمم را گرفته بودند. عرق ِ راهم خشک نشده بود که آویزانشان کردم به دیوار. دو هفته ای است که زل زده ام به شش قاب عکس خالی و هرچه فکر می کنم می بینم بین اطرافیانم شش نفر را پیدا نمی کنم که انقدر برایم عزیز باشند که بخواهم قیافه شان مدام جلوی چشمم باشد. چه کنم با شش قاب عکس خالی ِ آویزان؟