July 2008 بايگانی
فقط دو قانون برای تبدیل
دنیا به زیستگاهی قابل تحمل کافی بود:
-اگر به عمد کسی را کشتی باید همان گاه پوست اش را بکنی
و گوشت اش را بخوری. خام و پخته اش بسته به سلیقه ی غذایی ات.
-اگر خواستی گوشت
جانوری را بخوری خودت باید بکشی اش. بعد هم خام و پخته اش باز بسته به سلیقه ی غذایی ات.
شاید آن وقت دیگر
نه جنگی در کار می بود، نه قتلی، نه خشونتی، نه خشونتی، نه خشونتی...
شاید....
فقط یک شاخه ی پر
برگ اوکالیپتوس در دهانش کم داشت تا وادارم کند
بدوم تا دفتر دانشگاه: در کلاس ما یک گونه ی نادر پاندا پیدا شده. با آن
پوست سفید از کرم پودر و خط چشم های پر رنگ و کلفت بالا و پایین چشم اش. از قیافه
اش خوشم نمی آید. از حرف زدن اش هم که در هر جمله اش دست کم دوبار "
شوئرم" تکرار می شود. به شک افتاده ام آیا شوئر اش اسم دارد یا نه؟ یا آیا نسبتی بین ما وجود دارد که ملزمم می کند به
شنیدن مسایل زندگی اش. اینکه " شوئرش"
اول ازدواج 70 کیلو بوده است و حالا اینجا شده است 90 کیلو و " مادر
شوئر اش" برای دوهفته آمده است پیش
شان و گریه اش گرفته است که پسرم انقدر چاق شده که دیگر گردن ندارد.
می گوید: نبودی
جلسه ی قبل که مقاله ام درباره ی زنان در ادبیات را خواندم و ندیدی چه دعوایی شد
سر کلاس. نه اینکه "فیمینیستی"
باشد خدای نکرده. انقدر بدم می آید از این " فیمینیست ها". تو می دونی
" فیمینیست" چیه؟ یعنی زن گرایی
افراطی. ولی مقاله ی من دید انسانی داشت نه
" فیمینیستی". بعد این پسرهای افغانی شروع کردند به بحث کردن که
زن ها عقل شان کمتر از مردهاست و....
گویا پاندای ایرانی
سر کلاس دعوایش شده است با همکلاسی های افغان مان و وسط دعوا کانال را هم عوض کرده
اند و پاندا به آن ها گفته است حمال و اوستا هم
فقط سعی کرده است جلوی دعوا را بگیرد و سایر همکلاسی ها هم بر و بر نگاه
کرده اند. مثل من که حالا بر و بر نگاه اش می کنم و در دلم می گویم: یعنی هنوز نه از سکوت مطلق ام، نه از نگاه و
چهره ی خشک و بی حالت ام نفهمیده است چقدر حرف هایش برایم کسل کننده است ابله؟
کف گوشه ی دهان اش
را پاک می کند: راستی تو " شوئر" کردی؟ - نه. ابرو هایش را پیچ می دهد و
گردن اش را کج می کند و گوشه ی چشم هایش را چین می دهد: آخی، چرا؟ تنهایی سخت نیست؟
- نه، گربه هایم هستند. خب، کاری نداری؟ من برم؟
شش قاب عکس خوشگل خریدم. بد جور چشمم را گرفته بودند. عرق ِ راهم خشک نشده بود که آویزانشان کردم به دیوار. دو هفته ای است که زل زده ام به شش قاب عکس خالی و هرچه فکر می کنم می بینم بین اطرافیانم شش نفر را پیدا نمی کنم که انقدر برایم عزیز باشند که بخواهم قیافه شان مدام جلوی چشمم باشد. چه کنم با شش قاب عکس خالی ِ آویزان؟