هرگز باز نخواهم گشت
هنوز نمی دانم این دوماهی که ایران بودم کابوس می دیدم یا این 4-5 سال قبل از رفتنم رویا. هنوز نمی دانم باید خوشحال باشم که از خواب بیدار شدم یا نه. هنوز از ضربه های پتک هایی که توی سرم خورد گیج و منگ ام. یک سال پیش که از ایران خارج شدم سالنامه ای با خوردم بردم و تا روز آخر روزها را سیاه کردم و خیالبافی کردم برای روزی که بر می گردم. حالا که به آن روز ها و گریه ها و دلتنگی هایم فکر می کنم خنده ام می گیرد. تازه فهمیده ام خیلی از کسانی که می گویند بی وطن و جهان وطن هستند نه از سر عشق و وارستگی شان که از سر ناچاری شان است. معلوم است که بی وطن می شوی وقتی هیچ کس هیچ گوشه ی این دنیا خواب ات را نبیند، یادت نکند، منتظرت نباشد. نه اینکه ناراحت باشم. خوشحال هم هستم. انگار دوباره به دنیا آمده ام. این ناله ها هم از درد زایمان نیست. از شوک زاییده شدن است.
پی نوشت 1: وضعیت فعالین جنبش زنان به گریه ام انداخت هزار بار. این چند دستگی ها و بر سر و کله ی هم کوبیدن ها از درک و فهمم خارج بود. آن هم منی که به تک رو بودن و ساز مخالف زدن و ظرفیت کار گروهی نداشتن معروف بودم. باورم نمی شد عزیزترین دوستانم رو به روی هم ایستاده اند.
پی نوشت 2: خوشحالم که دیگر خانواده هم ندارم. این طور با عقایدم همسوتر است و تئوری هایم را اثبات می کند. خانواده (با تعریف کلاسیک اش) یعنی مکان مقدسی که چند تا آدم که از هم متنفر اند به زور همدیگر را تحمل می کنند. الان که با خودم فکر می کنم می بینم شاید همزیستی ام با آن سه موجود غریبه هم خوابی 25 ساله بوده است.