...
ده روز دسترسی به اینترنت نداشتم و تلوزیون هم ندارم و قربان خودم هم بروم که انقدر روابط عمومی ام قوی است که کلن ارتباطم با دنیا و اخبار خارج از خانه و چهارتا کوچه ی این طرف و آن طرف قطع بود و بسیار خوشبخت بودم به انداره ی همه ی الاغ های دنیا و سرم در آخور کتاب ها و فیلم هایم بود.
دوسه روز قبل خواهرم زنگ زد و خبر جایزه ی پروین را داد و ذوق مرگم کرد. پروین اردلان یکی از دوست داشتنی ترین انسان هایی است که در عمرم دیده ام. دو سه سال از عمرم در کنار او بقیه ی بچه های مرکز فرهنگی زنان و سایت زنستان جزو بهترین سال های عمرم بود با همه ی اختلاف عقیده ای که با تک تک شان داشتم. سرعت تغییرات ِ این چند ساله ام، واقع بینی ام، امیدواری ام نسبت به آینده، صبوری ام و خیلی چیرهای دیگر را مدیون آن ها هستم. جدی گرفتن ِ نوشتن را مدیون پروین ام. دلم می خواهد بنشینم و از تک تک آنچه از او و سایرین آموختم بنویسم. خاطرات ام کاتوره ی در سرم وول می خورند. دلتنگ همه شان هستم.
با خبر دستگیری رها (راحله) یکی دیگر از عزیزترین دوستانم به دنیا برگشتم. رها را کمی بیش از یکسال است که می شناسم. کارگاه آموزشی کرمانشاه همسفرمان کرد و فوری در لیست دوستانم جای گرفت. از آن آدم هایی است که راحت می شود دوست اش داشت و دوست اش ماند. دلتنگ اش هستم و نگران اش و منتظر آزادی اش.
یکبار دیگر هم گفته بودم انگار. که بیزارم از چک کردم ایمیل ام که هر روز خبر گندی را برایم می آورد. و بیزارم از این شرح حال نویسی که در همین حین که تایپ می کنم صدایی در گوشم می گوید " خب اینا به کسی چه ربطی داره؟" و می دانم حق با صدا است.
*به یاد ایام کودکی و نوجوانی رفتم کنسرت "آیرن میدن" تا ثابت کنم به خود که پیر شده ام. هدبنگ ام نمی آمد هیچ، کلافه هم شده بودم و زود زدم بیرون.