January 2008 بايگانی

چرت: به کسر چ

|

کانت احمقی بیش نبود. دست کم به دو دلیل. اول اینکه مرید هیوم بود و دلیل ثانی هم رد خدایان اساطیری. خدایان اساطیری همیشه زنده اند. تنها نام شان تغییر می کند. به جای خدای دانایی بگو دانشگاه. به جای خدای زیبایی بگو آرایشگاه....

پی نوشت:

ارباب خرس، فرمودند نوشتن این سطور منجر به خودکشی ایشان خواهد شد. و من نوشتم و منتظرم.

...Save me now from myself...

|

خواهش می کنم پیدات شه.

 تا یه  نامه ی آب دوغ خیاری به سبک فیلم ها ی هندی برات ننوشتم و بعد اش هم خودم رو از این پل عشاق همین بغل_ که فقط شیطون می دونه این جفت هایی که روش قرار می ذارن دولا شدن و بِر و بِر به چی ِ اون رود لجن نگاه می کنن_ پرت نکردم پایین تا یک هفته بعد جنازه ام رو پیدا کنند و تو رو بخوان برای شناساییش و تو تا آخر عمر تصویر یه جمجمه ی له شده و یه تن مثل چوب خشک ولی ورم کرده و یه صورت ِ بنفش، شکنجه ات بده و از عذاب وجدان یه روز خوش نداشته باشی.

خواهش می کنم پیدات شه.

 تا همه ی پول هامو برنداشتم که برم تو کازینوهای نپال پوکر بازی کنم و تا سکه ی آخرشو ببازم و بعد هم سر ِ تنم قمار کنم و دیگه هیچ راه برگشتی نداشته باشم و هر روز چندین بار بوی گند عرق تن و عرق پا و عرقی که تا خرخره خورده شده و استفراغی که حسن ختام عرق خوری بوده ی یه جونوری به اسم مرد رو تحمل کنم واسه چندغازی که شکمم رو سیر کنه  که آخرش هم  مثل سیلی بخوره تو صورتم و بالاخره هم بعد از اینکه هزار نفر رو آلوده کردم خودم از ایدز بمیرم.

خواهش می کنم پیدات شه.

تا نرفتم از یه قبرستونی یه هواپیما ندزدیم و چهارتا داغون تر از خودم رو به اسم ایمان ِ انقلابی همراه نکردم و نقشه ی عملیات رو صدباره مرور نکردم و بعد منتظر نشدم تا وقت اش برسه و 60-70تا آدم بی گناه و زنای شیک و پیکی که ناخوناشون رو سوهان می کشن و مردای اتو کشیده ای که با مهمون دارای خوش قد و قامت لاس می زنند و بچه های خوب خورده، خوب چریده ای که بروشور های تو هواپیما رو  ورق می زنن و با آب و تاب وصف عیش چند روز آینده شون رو صدباره برای هم غرغره می کنند و هی به ساعت نگاه می کنند که کی می رسند، رو نکوبیدم به یه برج سر به فلک کشیده تا همه مون جزغاله بشیم و بعد هم بهانه ای بشیم که یه مملکت بی صاحاب و بی تاریخ و بی هویت و بی اصالتی مثل ایالات متحده واسه تیکه تیکه کردن مردا و زنا و بچه های فلک زده ی یه مملکت با صاحب و با تاریخ و با هویت و با اصالت. تا همه ی اون نداشته هاش _ تاریخ، هویت، اصالت_ رو جبران کنه.

خواهش می کنم پیدات شه.

تا نرفتم  بمب گذار انتحاری بشم تا یه شب اندازه ی وزن ام مواد منفجره بار  کنم  و سوار یه ماشین لکنته بشم و تو اسراییل دنبال یه مینی بوس مهد کودک بیفتم و با نفرت نگاه  کنم به بچه های شاد و تر و تمیز و خوشحالی که با هم بازی می کنند و تو سر کله ی هم می زنند وآواز می خونند و بعد خواهرزاده ها و برادر زاده هام بیان جلوی چشمم که تحقیر رو با شیر مادرشون نوشیدند و  تو خاک و خل لولیدند و هی مریض شدند و بی دکتر و دارو درد کشیدن و هی حسرت توپ فوتبال و عروسک و کامپیوتر رو خوردند. بعد هم هی تو دلم تکرار کنم مگه راه دیگه ای هم برامون باقی گذاشتین کثافت ها؟ و هی بگم این هم اعلامیه ی سیاسی ما. این هم تریبون ما. این هم کتاب و تلویزون و مجله ی ما. این هم تظاهرات ما و بعد هم خودم رو بکوبم به مینی بوس مهد کودک تا تو چند ثانیه همه ی اون آوازهای کودکانه تبدیل بشن به ناله و دست و پای بچه باشه که شوت میشه به آسمون.

خواهش می کنم پیدات شه.

تا نرفتم تو کلمبیا و عضو فارک نشدم تا تو جنگل مثل تارزان زندگی کنم و با اسلحه های قاچاق آموزش نظامی ببینم و هرچند وقت یه بار یه مامانی ِ جهان اولی ِ یکی از این کشور های شیک توسعه یافته رو گروگان بگیرم و با ترسوندن اش لذت ببرم و هی دنبال  خودم تو این هوای شرجی و تو این گل و شل که لباس به تن آدم جوری می چسبه که بعدش باید با کاردک جدا کنی، بکشونم و قایم بشم و از مقامات در ازاش پول و اسلحه طلب کنم و دستی هم تو قاچاق کوکایین داشته باشم  تا خرج و مخارج مون رو تامین کنم و بعد هم بازداشت بشم و محکوم به اعدام و با یه درجه تخفیف به حبس ابد به شرطی که مخفی گاه هم رزمامو لو بدم و منم  لام تا کام حرف نزنم و آخرش هم یه تیغ اصلاح رو که با هزار کلک و وعده و عید گیر آوردم، دور از چشم نگهبان قورت بدم و مثل سگ به خودم بپیچم و خون بالا بیارم تا بمیرم.

خواهش می کنم پیدات شه تا نرفتم زنِ بن لادن بشم، تا نرفتم تو ارتش جمهوری خواه  ایرلند، تا نزدم تو خط قاچاق اعضای بدن انسان، تا نرفتم جزو جدایی طلبای باسک، تا پورن استار نشدم، تا نرفتم تو خط کشت و قاچاق خشخاش، تا پلیس نشدم، تا نزدم تو خط طراحی مد و لباس تبلیغ لوازم آرایش رو جلد مجله های زرد، تا نرفتم عضو القائده بشم، تا نرفتم تو کلیپ ها اندی قاطی یه مشت سوژه ی جنسی دیگه قر بدم، تا گلد کوئستی نشدم، تا کلاژن نزدم به لب و ممه و هزار جای دیگه ام...

همینا رو می خوای یعنی؟ تو که می دونی هرکاری _ با تاکید هزار باره_ از من برمیاد، نه؟ ببین اصلن می ارزه؟ خب پیدات شه دیگه لعنتی دلم یک ذره شده برات. پیدات شه...

با یه عالمه عشق و معصومیت

 

...Purgatory...

|

من هنوز نفهمیدم چرا توی اون فرومی که مخصوص معرفی شهرها و کشورهای دنیا بود این هم وطنان عزیز عکس دختران ایرانی را هم با دماغ ها و گونه ها و لب های عمل کرده و آرایش های ضخیم و مانتوهای تنگ و کوتاه جهت هرچه بیشتر برجسته کردن باسن و ممه، و موهای طلایی ِ بیرون زده از سر و ته روسری های باریک و نازک را کنار عکس های پارک جمشیدیه و برج میلاد و دربند و بشقاب چلو کباب و برف تا زانو و قبر کورش و ویلاهای کلاردشت، به عنوان جاذبه های توریستی ایران گذاشته بودند؟ (البته واضح و مبرهن است که عکس ها متعلق به دورانی است که اسم تبرج و مبرج به گوش کسی نخورده بود) لابد همه هم کلی خرسند و مفتخر شده بودند وقتی این خارجی ها  در نظر خواهی نوشته بودند : یامی یامی چقدر این دخترهای ایرانی کیوت و س.ک.سی اند. درست است؟ من واقعن نمی دونم آیا لازم است برای اثبات اینکه ما ایرانی ها تروریست نیستیم و همه مثل احمدی نژاد فکر نمی کنیم و با اسرائیل کاری نداریم و تازه عرب هم نیستیم و پرشین هستیم ( ش را با شدت بخوانید) حتمن از کپل زن ها مایه گذاشت؟

...Love in chains...

|

-یه چیز عاشقانه بگو...

-اجاره ی این ماهت رو دادی؟

-آره، یه چیز عاشقانه بگو...

-قبض برق رو چی؟

-آره اونم دادم. یه چیز عاشقانه بگو...

-حساب دخل و خرج ات رو که داری؟ یادداشت کردن رو فراموش نکن. یک نفر بیشتر نیستی که. مثل اون ماه نشه که وسط اش کم آوردی و هی هم نمی دونستی چیکار کردی. هرچیزی که می خری را یادداشت کن اگه فکر می کنی یادت نمی مونه. اصلن شاید یک نفر خواست ازت اطلاعات بگیره راجع به مخارج زندگی اونجا. باید بتونی یه آمار دقیقی بهش بدی یا نه؟ اگه الان یکی ازت بپرسه هزینه ی زندگی یه نفر چقدره می تونی بگی؟ نه که نمی تونی.

-باشه. یه چیز عاشقانه  نمی گی؟

-می دونم فقط می گی باشه ولی باز کار خودت رو می کنی و بعد هم گیر می کنی و نک و ناله که چی کار کردم، چرا اینجوری شد. بیا ببین برات مثنوی می نویسم دیگه.

-ولی من یه چیز عاشقانه می خواستم.

-یعنی اینایی که الان گفتم عاشقانه نیست؟

-نه. مزخرفه.

-الاغ جون این که خودم رو جر می دم و زندگیت برام مهمه  مزخرفه؟ لابد این یکی عاشقانه ست " پرنده ی خوشبختی من، اکنون که تو هجرت کرده ای پاییز عمر من با پاییز طبیعت همسان شده و سرما تار و پود وجودم را می درد" . حال کردی حالا؟

-نه.

- حال نکردی با این طبع عاشقانه ام؟

-نه، چون مال تو نبود.

-باشه تو فکر کن مال من نبود. فکر کن از جایی کپی کردم. حالا خودت بگو مال کی بود.

-نمی دونم. ولی تو عاشقانه هات باید جور دیگه ای باشه.

-جدن برای خودم و تو متاسف ام.

-چرا؟

-خب چرا فکر می کنی از جایی کپی کردم  میمون؟

-کپی نیست. ولی مال تو هم نیست. چرا نمی گیری منظورم رو ؟

-آهان یعنی این ننر بازی ها به من نمی خوره؟

-هوم. این یه متن سانتی مانتال ِ چندش آور بود. من موندم چطور آدمایی پیدا میشن که با این حرف ها ته دلشون قلقلک میاد. تو ولی رومانتیکی نه سانتی مانتال.

-رومانتیسیسم از دل زندگی میاد بیرون دیگه. پس توجه به جزئیات زندگی آدم ها رومانتیک تره تا یه جمله ی دوستت دارم  که با فرض راست بودن اش تمام دروغ های عالم رو تو خودش جمع کرده.

- حق با توست.

- دقت کردی که همه اش داری سعی می کنی من تو رو جوری که می خوای دوست داشته باشم نه جوری که بلدم و می خوام.

-....

-مواظب باش. یه روزی چشم باز می کنی می بینی  ما هم شدیم عین این آدم های گهی که روزی صدبار می خوایم روشون بالا بیاریم. همونایی که دنیا رو اینی کردن که حالا هست. مواظب باش.

-باشه. مواظب ام. تو هم مواظب باش...مواظب باش... هیچی! شب بخیر.

در باره اين بايگانی

اين صفحه آرشيوی از نوشته های January 2008 مرتب شده از جديد به قديم

December 2007 در آرشيو قبلی

February 2008 در آرشيو بعدی

پيدا كردن مندرجات جديد در صفحه اصلی يا بررسی بايگانی برای پيدا كردن تمام مندرجات