...The blue mists of night...

|

من دیشب رفته ام خرید. احتمالن قبل از ساعت 10 چون اینجا سوپر ها فقط تا 10 باز هستند. و بعد از ساعت 7 چون تا 7 جایی بودم . این را امروز فهمیدم وقتی با دو بسته ی  بزرگ و خالی چیس_ فلفلی و پیاز سرکه ای_ و دو پوسته ی خالی بستنی چوبی با طعم های شکلاتی و توت فرنگی و یک ظرف نیم کیلویی پلاستیکی خالی بستنی تمشک و وانیل و سه تا کیسه ی خالی بادام هندی با طعم های ساده، نمکی، فلفلی در آشپزخانه مواجه شدم و از خودم پرسیدم پناه بر شیطان، این ها از کجا آمده اند؟ و بعد که موجودی کیف پولم را چک کردم فهمیدم بله خودم خریدم و همه اش را هم یک جا همان دیشب خورده ام. ولی هیچ چیز یادم نمی آید.

من دیشب همه ی ظرف های تل انبار شده در آشپزخانه را شسته ام _ مادام از شنبه نیامده. شاید مرده باشد_ و چهار تا از لیوان هایم را هم در همین حین و بین شکسته ام. این را امروز بعد از دو ساعت گشتن دنبال چهار لیوان و در نهایت پیدا کردن شکسته هایشان در سطل آشغال فهمیدم. همچنان در نا باوری ام. در همه ی عمرم چهار تا ظرف نشکسته ام و حالا چهارتا در یک شب؟ و  هیچ چیز هم یادم نمی آید.

من دیشب انقدر از دست شازده، یکی از گربه هایم _ نمی دام به چه علت_عصبانی شده ام که همان شبانه برده ام اش پایین ساختمان ول اش کرده ام. این را صبح از صدای ونگ ونگ اش پشت در خانه فهمیدم. ولی هیچ چیز یادم نمی آید. از صبح هرکاری کرده ام که  وجدان دردناک ام را آرام کنم. خوشمزه ترین تکه ها و بیشترین حجم  غذا را برای اش گذاشته ام و آن سه تای دیگر را پیشت کرده ام تا  این یکی خوب بلمباند. هر بار هم نوازش خواسته است دریغ نکرده ام و هر خراب کاری ای که کرده، از چپه کردن سطل توالت و پخش و پلا کردن همه ی محتویات اش در خانه گرفته تا درآوردن و تکه تکه کردن تمام دستمال کاغذی های داخل جعبه و دهن زدن به غذایم و پوزه فرو کردن در ظرف شیری که گذاشته بودم بجوشد، هیچ صدایم در نیامده است اما هنوز چشمم که به چشم اش می افتد شرمنده می شوم.

من دیشب بد جور پاچه ی یکی از دوستان ام را گرفته ام و انقدر عصبانی اش کرده ام که بی خداحافظی گوشی را گذاشته است. این  را امروز وقتی برای دلجویی _بابت قطع تماس اش بی خداحافظی_ زنگ زد فهمیدم. خودم هیچ چیز یادم نمی آید.

من فقط یادم هست که دیشب اینجا زلزله آمده بود و همه چیز می لرزید و از کوچه هم تا صبح صدای جوشکاری و دریل کاری و ساختمان سازی می آمد. ولی شواهد و قراین می گویند که گویا اشتباه می کنم. دیشب نه زلزله ای آمده و نه ساختمانی در این کوچه ساخته شده.

 من یادم هست که دیشب خواستم برای خودم املت گوجه فرنگی درست کنم ولی همه ی گوجه ها را سوزاندم و خالی کردم در سینک ظرف شویی و بعد هم  یک دل سیر گریه کردم. به خاطر املت گوجه فرنگی! اما صبح هرچه گشتم نه سوخته های گوجه را پیدا کردم و نه ماهیتابه اش را. البته ماهیتابه را پیدا کردم ولی سرجای اش تر و تمیز.

همه ی این هایی که گفتم کاملن جدی بود. من همه اش نگران ام نکند دیشب کسی را کشته باشم و فراموش کرده باشم و این را وقتی بفهمم که پلیس دستگیرم کند. کاش می توانستم جوری مطمئن شوم. باور کنید همه ی این چیزهایی که گفتم کاملن جدی بود. عجب گیری کرده ام " یکی هم نیست منو ببره امام زاده داوود خوبم کنه..."

 

درباره اين نوشته

اين صفحه شامل تک نوشته ای از گل ناز چاپ شده در 7:10 AM December 22, 2007

مهمان نیمه شب ِ من- نوشته قبلی در اين وبلاگ

...Made in USA...- نوشته بعدی در اين وبلاگ

پيدا كردن مندرجات جديد در صفحه اصلی يا بررسی بايگانی برای پيدا كردن تمام مندرجات