مهمان نیمه شب ِ من
از پنجره ی آشپزخانه آمده بود لابد. خانه اش هم شاید قبرستان یهودیان همین بغل. شب بود. خودش را پرت کرد توی اتاق و چراغ روشن کور اش کرد. بال بال می زد و خود اش را می کوبید به دیوار. چراغ را خاموش کردم. کم کم آرام گرفت. در همان تاریکی دستم را دراز کردم. آمد و آویزان ِ انگشت ام شد.
ماندگار شد. روزها به تاریکی کمد پناه می برد و شب ها از من آویزان می شد. به خاطر او بود که دیگر شب ها چراغی روشن نمی کردم و کورمال کورمال و گاهی فقط با یک شمع به کارهایم می رسیدم. من هم دیگر عادت کرده بودم به تاریکی.
اسمی بر روی اش نگذاشتم. هیچ وقت نفهمیدم نر است یا ماده. در آن تاریکی هرچه وارسی کردم چیزی دستگیرم نشد. البته سخت هم اجازه می داد. خجالت می کشید حتمن.
یک شب که همین طور آویزان یقه ی لباس ام بود از دهان اش در رفت: " چرا چند وقته اربابت خرس آخر هفته نیومده این ورا ببینتت؟ نکنه پیچوندتت؟ اگه این جوری باشه خوب می خندیما" بعد هم نخودی خندید.
چیزی نگفتم آن شب. فردا صبح اش آفتاب نزده بیدار شدم و در کمد را قفل کردم. با اولین اشعه های آفتاب از جا پرید و به هوای در نیمه باز کمد خودش را کوبید به در. بلند شد از جایش. دیوانه داشت می شد. آفتاب حسابی پهن شده بود در اتاق که از بس خود را به دیوار کوبیده بود افتاد کف اتاق و مرد. من هم بر اش داشتم و بردم به آشپزخانه. بال هایش را کندم. سر اش و پاهای نازک اش را جدا کردم. پوست نازک و مخملی اش را هم از گوشت تن اش جدا کردم. خوب شستم اش و گذاشتم اش داخل یخچال.
از آن روز هم دارم تو اینترنت جستجو می کنم تا دستور پخت غذایی با گوشت خفاش پیدا کنم و هنوز موفق نشده ام.