December 2007 بايگانی
چپ و راست مثل هم اند. مردم عوض نمی شوند. راست ها هرچند ابله و فاسد اند، اما چپ ها هم خیلی روان پریش اند و در مقایسه با راست ها پر از چیزهای کاملن از مد افتاده.
-پس برای آینده چه باید کرد؟
ساخت امریکا- ژان لوک گدار- 1966
من دیشب رفته ام خرید. احتمالن قبل از ساعت 10 چون اینجا سوپر ها فقط تا 10 باز هستند. و بعد از ساعت 7 چون تا 7 جایی بودم . این را امروز فهمیدم وقتی با دو بسته ی بزرگ و خالی چیس_ فلفلی و پیاز سرکه ای_ و دو پوسته ی خالی بستنی چوبی با طعم های شکلاتی و توت فرنگی و یک ظرف نیم کیلویی پلاستیکی خالی بستنی تمشک و وانیل و سه تا کیسه ی خالی بادام هندی با طعم های ساده، نمکی، فلفلی در آشپزخانه مواجه شدم و از خودم پرسیدم پناه بر شیطان، این ها از کجا آمده اند؟ و بعد که موجودی کیف پولم را چک کردم فهمیدم بله خودم خریدم و همه اش را هم یک جا همان دیشب خورده ام. ولی هیچ چیز یادم نمی آید.
من دیشب همه ی ظرف های تل انبار شده در آشپزخانه را شسته ام _ مادام از شنبه نیامده. شاید مرده باشد_ و چهار تا از لیوان هایم را هم در همین حین و بین شکسته ام. این را امروز بعد از دو ساعت گشتن دنبال چهار لیوان و در نهایت پیدا کردن شکسته هایشان در سطل آشغال فهمیدم. همچنان در نا باوری ام. در همه ی عمرم چهار تا ظرف نشکسته ام و حالا چهارتا در یک شب؟ و هیچ چیز هم یادم نمی آید.
من دیشب انقدر از دست شازده، یکی از گربه هایم _ نمی دام به چه علت_عصبانی شده ام که همان شبانه برده ام اش پایین ساختمان ول اش کرده ام. این را صبح از صدای ونگ ونگ اش پشت در خانه فهمیدم. ولی هیچ چیز یادم نمی آید. از صبح هرکاری کرده ام که وجدان دردناک ام را آرام کنم. خوشمزه ترین تکه ها و بیشترین حجم غذا را برای اش گذاشته ام و آن سه تای دیگر را پیشت کرده ام تا این یکی خوب بلمباند. هر بار هم نوازش خواسته است دریغ نکرده ام و هر خراب کاری ای که کرده، از چپه کردن سطل توالت و پخش و پلا کردن همه ی محتویات اش در خانه گرفته تا درآوردن و تکه تکه کردن تمام دستمال کاغذی های داخل جعبه و دهن زدن به غذایم و پوزه فرو کردن در ظرف شیری که گذاشته بودم بجوشد، هیچ صدایم در نیامده است اما هنوز چشمم که به چشم اش می افتد شرمنده می شوم.
من دیشب بد جور پاچه ی یکی از دوستان ام را گرفته ام و انقدر عصبانی اش کرده ام که بی خداحافظی گوشی را گذاشته است. این را امروز وقتی برای دلجویی _بابت قطع تماس اش بی خداحافظی_ زنگ زد فهمیدم. خودم هیچ چیز یادم نمی آید.
من فقط یادم هست که دیشب اینجا زلزله آمده بود و همه چیز می لرزید و از کوچه هم تا صبح صدای جوشکاری و دریل کاری و ساختمان سازی می آمد. ولی شواهد و قراین می گویند که گویا اشتباه می کنم. دیشب نه زلزله ای آمده و نه ساختمانی در این کوچه ساخته شده.
من یادم هست که دیشب خواستم برای خودم املت گوجه فرنگی درست کنم ولی همه ی گوجه ها را سوزاندم و خالی کردم در سینک ظرف شویی و بعد هم یک دل سیر گریه کردم. به خاطر املت گوجه فرنگی! اما صبح هرچه گشتم نه سوخته های گوجه را پیدا کردم و نه ماهیتابه اش را. البته ماهیتابه را پیدا کردم ولی سرجای اش تر و تمیز.
همه ی این هایی که گفتم کاملن جدی بود. من همه اش نگران ام نکند دیشب کسی را کشته باشم و فراموش کرده باشم و این را وقتی بفهمم که پلیس دستگیرم کند. کاش می توانستم جوری مطمئن شوم. باور کنید همه ی این چیزهایی که گفتم کاملن جدی بود. عجب گیری کرده ام " یکی هم نیست منو ببره امام زاده داوود خوبم کنه..."
از پنجره ی آشپزخانه آمده بود لابد. خانه اش هم شاید قبرستان یهودیان همین بغل. شب بود. خودش را پرت کرد توی اتاق و چراغ روشن کور اش کرد. بال بال می زد و خود اش را می کوبید به دیوار. چراغ را خاموش کردم. کم کم آرام گرفت. در همان تاریکی دستم را دراز کردم. آمد و آویزان ِ انگشت ام شد.
ماندگار شد. روزها به تاریکی کمد پناه می برد و شب ها از من آویزان می شد. به خاطر او بود که دیگر شب ها چراغی روشن نمی کردم و کورمال کورمال و گاهی فقط با یک شمع به کارهایم می رسیدم. من هم دیگر عادت کرده بودم به تاریکی.
اسمی بر روی اش نگذاشتم. هیچ وقت نفهمیدم نر است یا ماده. در آن تاریکی هرچه وارسی کردم چیزی دستگیرم نشد. البته سخت هم اجازه می داد. خجالت می کشید حتمن.
یک شب که همین طور آویزان یقه ی لباس ام بود از دهان اش در رفت: " چرا چند وقته اربابت خرس آخر هفته نیومده این ورا ببینتت؟ نکنه پیچوندتت؟ اگه این جوری باشه خوب می خندیما" بعد هم نخودی خندید.
چیزی نگفتم آن شب. فردا صبح اش آفتاب نزده بیدار شدم و در کمد را قفل کردم. با اولین اشعه های آفتاب از جا پرید و به هوای در نیمه باز کمد خودش را کوبید به در. بلند شد از جایش. دیوانه داشت می شد. آفتاب حسابی پهن شده بود در اتاق که از بس خود را به دیوار کوبیده بود افتاد کف اتاق و مرد. من هم بر اش داشتم و بردم به آشپزخانه. بال هایش را کندم. سر اش و پاهای نازک اش را جدا کردم. پوست نازک و مخملی اش را هم از گوشت تن اش جدا کردم. خوب شستم اش و گذاشتم اش داخل یخچال.
از آن روز هم دارم تو اینترنت جستجو می کنم تا دستور پخت غذایی با گوشت خفاش پیدا کنم و هنوز موفق نشده ام.
سهم من از شب های طولانی ِ با شما بودن ای ارباب ِ من، خرس ! خر وپف های ممتد شماست. هر بار می گویید "امشب قرص های خواب ات را نخور روسپی ِ مقدس ام، می خواهم تا صبح با تو درد دل کنم." من هم هر بار خر می شوم، قرص هایم را نمی خورم که بیدار بمانم به آن امید که امشب، شب ِ بیداری است و تا صبح قرار است گوش بسپارم به اسرار ارباب ام خرس. همان ها که با هیچ کس اش نمی گوید. جدن که آدم نمی شوم. و شما هم هر بار شب از نیمه نگذشته است هفت پادشاه را خواب دیده اید. "خوابم اگر برد بیدارم کن روسپی ِ مقدس ام." مگر می شود؟ بیدارتان کنم که خواب آلوده با قطره چکان و نامفهوم اسرار دل تان را برایم بگویید؟ می گذارم بخوابید تا صبح. صبح هم که بیدار می شوید یادتان رفته است قول و قرار شب قبل. زود لباس تان را می پوشید و با عجله می روید. بوسه ای هول هولکی بر پیشانی ام." تا بعد." و من ِ الاغ ساده دل هم می مانم به انتظار تا بعد و سر ِ شب ِ تا بعد تا باز شما بیایید و باز قول ِ گفتگوی شبانه را بدهید تا صبح و بعد شب از نیمه نگذشته خر و پوف تان به آسمان رود. درست مثل امشب.
فلسفه در اتاق خواب قرار بود بیشتر نوشته های من باشد نه شرح حالم. اما چه کنم که نمی گذارند. تنها چیزی که برایم مانده است این روزها خیالبافی هایم است. اما نمی گذارند که. نمی گذارند خیالبافی هایم را بنویسم و ترجمه هایم را و شعرها و داستان های آب زیپویی ام را. قربان شان روم یک روز هم بهمان استراحت نمی دهند. بگذارید جوهر امضایی که برای آزادی دوستی کرده ایم خشک شود بعد یکی دیگر را بگیرید. کارمان شده است پتیشن امضا کردن. و بعد اش پز دادن که بعله بیش از 1000 نفر فعال برابری خواه امضا کردند. خسته شده ایم قربان.
هر روز با ترس و لرز میل باکس ام را باز می کنم. ترس از این که امروز چه کسی رفته است دادگاه انقلاب و برنگشته است. خنده دار نیست آدم جرات نداشته باشد ایمیل اش را چک کند؟ انگار که بمب ساعتی در آن کار گذاشته باشند. با هرکسی حرف می زنم می گوید اوضاع خیلی خراب است گل ناز. می گویم بابا جان من 6 ماه است که رفته ام. آن جا بودم که تا این حد خراب نبود. فقط می گویند اوضاع خراب است و من هم نمی فهمم. می پرسم چرا و پرت و پلا تحویل می گیرم. راست اش خسته شدم از بس شنیدم " برو از تحریمی ها بپرس". ( تازه من قبول ندارم که تحریمی در کار بود. تحریم کنشی فعالانه است. عدم شرکت هم که حق هر شهروندی است) خسته شدم از بس شنیدم " برو از اصلاح طلب ها بپرس" آخر مگر می شود فقط کار، کار ِآن ها که شرکت نکردند باشد یا اصلاح طلب ها؟ کاش یک نفر بود جواب درست و حسابی ای برای این سوال داشت. چه کنم که من هرچه گوش ام را تیز می کنم پیام 3 تیر 84 را نمی گیرم.
16 آذر است چند روز دیگر و من هم عین گاو دارم شخم می زنم خاطرات ام را. 2 خرداد 76 سن ام به رای دادن نمی رسید. در ثانی اعتقادی هم نداشتم. اما 16 آذر 79 انقدر بزرگ شده بودم که فریاد بزنم " خاتمی، خاتمی، اقتدار، اقتدار" و لبخند تحویل بگیرم. 16 آذر82 هم انقدر بزرگ شده بودم که داد بزنم " خاتمی، خاتمی، استعفا، استعفا" و باز لبخند تحویل بگیرم. 16 آذر 86 است و بسیار دورتر از شهر و دوستانم نشسته ام و انقدر پیر شده ام که داد و فریاد نزنم و در دل ام بگویم کاش حداقل آن لبخند بی عرضه بود نصیب مان.
عرق تن مرا شیار می دهد و من زمین را شیار می دهد و خوشید می سوزاند. می سوزاند...