برای روزهای دور
مثل خانم هویشام زمان برایم متوقف شده و روحم مثله، هر تکه اش در گوشه ای از گذشته جا مانده. گذشته ای که انگار هزار سال پیش است. یک تکه اش سرگردان است در فضای کافه 35 سرخیابان 19 ام گاندی. سه سال پیش. جمع شده ایم تولد فرناز را جشن بگیریم. تو کنارم نشسته ای. میان بوی قهوه و شیرینی در گوشم پچ پچ می کنی: قراره مجله راه بندازیم. چشمانت برق می زند. دلم برای آن برق چشم ها تنگ شده است. چه سرخوش بودیم مریم.
تکه ی دیگرش سرگردان است در کتابخانه ی دنجی در یکی از کوچه پس کوچه های حافظ. زمستان است و صدای قل قل کتری. یک مشت دخترک سرخوش و جیغ جیغو چسبیده ایم به هم دور میز. مشت مشت پفک و چیپس و چس فیل می خوریم و غش غش می خندیم. جلسه ی اسم گذارون است. خنده های فرناز است. غرغرهای من. ایده های پروین و برق چشمان تو. دلم تنگ شده برای آن برق. برای چال گونه های فرناز وقتی می خندد، برای جعد موهای مریم میرزا وقتی دور اش می ریزد و گوشواره های پروین. چه سرخوش بودیم مریم.
تکه ی دیگراش سرگردان است در پارک دانشجو.8 مارس 84. میان فرار کردن ها دل نگرانی هایمان برای هم. میان کتک خوردن و فحش شنیدن. بعد اش جمع می شویم در همان کتابخانه. همه با هم گریه می کنیم. آرام می گیریم در آغوش هم و نیرو می گیریم از با هم بودن مان. هنوز هم سرخوش بودیم مریم.
مثل خانم هویشام زمان برایم متوقف شده و روح ام مثله، هر تکه اش در گذشته جا مانده. گذشته ای که انگار هزار سال پیش است. میان دعوا ها و قهرها و دلخوری هایمان و پا درمیانی های پروین. میان خنده ها و گریه ها و مهمانی ها و رقصیدن ها. دلم آن روز ها را می خواهد. دلم آن سرخوشی ها را می خواهد مریم. یک عالم چرای بی جواب در ذهن ام وول می خورد هر روز. هیچ کس هم جواب ام را نمی دهد. دلم می خواهد امیدوار باشم . که این روزهای سخت هم پایانی دارد بالاخره. که پایان اش به عمر من قد می دهد. که ما دوباره دور هم جمع می شویم. بحث می کنیم. دعوا می کنیم. می خندیم. گریه می کنیم. که من دوباره برق چشمان تو را می بینم و چال گونه های فرناز را وقتی می خندد و جعد موهای مریم میرزا را و گوشواره های پروین. چاره ای نیست مریم جان. جز امیدواری مگر چیزی برای مان باقی مانده است؟