November 2007 بايگانی

ترک

|

هیچ وقت خواب اش را هم نمی دیدم که افسردگی ام به آن حدی برسد که حال نداشته باشم  از خانه در بیایم (لازم هم نباشد مانتو و روسری بپوشم) و چهارقدم راه بروم و برای خودم سیگار بخرم. و همین باعث شود بگویم:  ول اش کن، ترک می کنم!

برای روزهای دور

|

مثل خانم هویشام زمان برایم متوقف شده و روحم مثله، هر تکه اش در گوشه ای از گذشته جا مانده. گذشته ای که انگار هزار سال پیش است. یک تکه اش سرگردان است در فضای کافه 35 سرخیابان 19 ام گاندی. سه سال پیش. جمع شده ایم تولد فرناز را جشن بگیریم. تو کنارم نشسته ای. میان بوی قهوه و شیرینی در گوشم پچ پچ می کنی: قراره مجله راه بندازیم. چشمانت برق می زند. دلم برای آن برق چشم ها تنگ شده است. چه سرخوش بودیم مریم.

تکه ی دیگرش سرگردان است در کتابخانه ی دنجی در یکی از کوچه پس کوچه های حافظ. زمستان است و صدای قل قل کتری. یک مشت دخترک سرخوش و جیغ جیغو چسبیده ایم به هم دور میز. مشت مشت پفک و چیپس و چس فیل می خوریم و غش غش می خندیم. جلسه ی اسم گذارون است. خنده های فرناز است. غرغرهای من. ایده های پروین و برق چشمان تو. دلم تنگ شده برای آن برق. برای چال گونه های فرناز وقتی می خندد، برای جعد موهای مریم میرزا وقتی دور اش می ریزد و گوشواره های پروین. چه سرخوش بودیم مریم.

تکه ی دیگراش سرگردان است در پارک دانشجو.8 مارس 84. میان فرار کردن ها دل نگرانی هایمان برای هم. میان کتک خوردن و فحش شنیدن. بعد اش جمع می شویم در همان کتابخانه. همه با هم گریه می کنیم. آرام می گیریم در آغوش هم و نیرو می گیریم از با هم بودن مان. هنوز هم سرخوش بودیم مریم.

مثل خانم هویشام زمان برایم متوقف شده و روح ام مثله، هر تکه اش در گذشته جا مانده. گذشته ای که انگار هزار سال پیش است. میان دعوا ها و قهرها و دلخوری هایمان و پا درمیانی های پروین. میان خنده ها و گریه ها و مهمانی ها و رقصیدن ها. دلم آن روز ها را می خواهد. دلم آن سرخوشی ها را می خواهد مریم. یک عالم چرای بی جواب در ذهن ام وول می خورد هر روز. هیچ کس هم جواب ام را نمی دهد. دلم می خواهد امیدوار باشم . که این روزهای سخت هم پایانی دارد بالاخره. که پایان اش به عمر من قد می دهد. که ما دوباره دور هم جمع می شویم. بحث می کنیم. دعوا می کنیم. می خندیم. گریه می کنیم. که من دوباره برق چشمان تو را می بینم و چال گونه های فرناز را وقتی می خندد و جعد موهای مریم میرزا را و گوشواره های پروین. چاره ای نیست مریم جان. جز امیدواری مگر چیزی برای مان باقی مانده است؟

مریم حسین خواه را آزاد کنید!

زنده است باد

|

مادام عزیز خیال می کند من عاشق لانه های مورچه ی کنار دیوارم و تار عنکبوت های روز سقف. اصلن خیال می کند خودم درست شان می کنم در اوقات فراغت. برای همین می گذارد همیشه در خانه ام باشد. گردگیری که می کند حواس اش است آسیبی نرساند به لانه های عنکبوت. تی که می کشد حواس اش است آبی نرود در لانه ی مورچه. مادام عزیز تنها مشکل اش با جای پای سیاه ارباب من خرس است روی دیوار. وقتی لمه می دهد روی صندلی و زانوانش را می شکند روی دسته ی صندلی و کف پاهایش را می چسباند به دیوار. می ساید جای پاهای سیاه را و من را حرص می دهد. مادام می گوید به مورچه ها و عنکبوت ها نباید آسیبی رساند. شاید تناسخ یافته ی یکی از اجداد دلتنگ ات باشد که آمده است در کنار تو لانه ساخته است. من مسخره اش می کنم. دستمال نم دار را بر می دارم و می کشم روی لانه ی مورچه. جارو را بر می دارم و می افتم به جان تار عنکبوت های کنج دیوار.

شب خواب مژگان را می بینم. هی می گوید قلبم تیر می کشد گل ناز. قلبم تیر می کشد.

حاضرم جان ات را بگیرم

|

مسخره ترین جمله ای که در عمرم شنیده ام:

"باید به عقیده ی همه ی انسان ها احترام گذاشت."

سوال:

روی چه حسابی باید به عقیده ی 12000کرور آدم روی کره ی زمین احترام گذاشت اونوقت؟

جواب:

چون ما آدم های خیلی فرهیخته و آزادمنش و معتقد به تمامی کنوانسیون های حقوق بشری، اعلامیه ی جهانی حقوق بشر، کنوانسیون جهانی منع تبعیض زنان، اعلامیه ی منع شکنجه، اعلامیه ی حمایت از حقوق حیوانات و کلی چیز ملوس و گوگولی و دهن پرکن دیگر هستیم.

سوال:

اونوقت تکلیف پدوفایل ها، هموفوب ها، تهیه و تولید کننده های پورنوگرافی، شت ایترها، مردار خواب ها، نئونازی ها، استالینیست ها، خمرهای سرخ و ... چیست؟

جواب:

اممم، لابد آنها انسان نیستند.

نکته مهم:

دوست عزیز، همه ی انسان ها چهارنفر و نصفی اطرافیان شما نیستند.

نکته ی مهم تر:

عقیده برای احترام گذاشتن نیست. برای شنیدن، اندیشیدن، به چالش کشیدن، پذیرفتن ، شکست دادن، له کردن است.

در آخر:

حالم از همه ی این جمله های توخالی و دهن پر کن و ملوس که گوینده اش هم دقیقن نمی داند چه چیزی را بلغور می کند به هم می خورد. به عقیده ی هیچ احدی احترام نمی گذارم. (به وجود همه ی انسان ها شاید) اگر  روزی شنیدید به جرم قتل در زندان ام بدانید وسط بحثی شخصی به من گفته است " من به عقیده ی تو احترام می گذارم ..." و من خفه اش کرده ام.