رابط
زندگی ات که خلاصه شده باشد در یک چمدان قرمز زیر تخت (صد البته که رنگ چمدان مهم است) و مدام جلوی چشم ات تا یادت بماند مسافری، روابط ات هم می شود خلاصه و مختصر و مفید. دوستی هایی از جنسی متفاوت را تجربه می کنم. دوستی هایی که با یک فنجان قهوه در کافه ای دخمه آغاز می شود. با صحبت از آلودگی و گرمی هوا. بعد دیدار ها هی تکرار می شوند. بی آنکه لرزش دست و دلی باشد. نرم است و خنک. نه بحثی و نه مجادله ای بر سر موضوعی مهم. لبخندی خنک تراز خود را بطه را که این روز ها با لب هایم حمل می کنم برایم غریبه است. پایان این دوستی ها هم همین قدر سبک است. پایان مشخص ندارد البته. یکهو رها می شود در هوا بعد از چند ماه. دوستت به کشور اش بر می گردد. یا اصلن به کشور دیگری می رود. خداحافظی می کنی بی غمی. دروغ می گویی که دلتنگ خواهی شد. دروغ می گویی که در تماس خواهی بود. دوستت هم بهتر از خود ات این را می داند که زود فراموش خواهد شد. مثل خود ات .برایم عجیب است این همه رابطه ی پادر هوا. رها هم که می شود نه فشردگی دلی است و نه بغضی در گلو. به همان خنکی شروع اش است.