عادت
عادت می کنی، اول اش سخت است. و هیچ کس نمی گوید اول اش یعنی چه مدت. گوشی را با شانه ی چپ ام نگه می دارم. گردن ام درد گرفته است. عادت می کنی کم کم. ساق پای چپ را می گذارم روی زانوی راست. تو که اولین نفر نیستی رفتی. چیزی جز اصوات "هوم" "هان" "آهان" "اه" از دهانم خارج نمی شود. اول اش سخت است. با خودکار پاهایم را خط خطی می کنم. دور خال های روی پایم گلبرگ می کشم و گل درست می کنم. حالا کم کم جا می افتی. هوس آش رشته می کنم. دلم می خواهد بگویم من نمی خوام عادت کنم. عادت بوی نا می دهد. بوی کهنگی. من دلم می خواهد دوست داشته باشم. اما چیزی نمی گویم. به جایش با نوک خودکار به جان یک موی زیر پوستی می افتم. دختر فلانی هم مثل تو بود. شده ام جزئی از توده ای به نام همه که قرار است عادت کنند. اول اش خیلی بی تابی می کرد. مو سرسختی می کند. اما حالا عاشق انجاست. لج ام را در اورده است این مو. دیگر تعطیلات اش هم بر نمی گردد. توی دلم گویم عجب کثافتی است. اما بلند می گویم حق با شماست. عجب کثافتی است این مو. پس بیتابی نکن. می خواهم بگویم دلتنگی مثل مرض مزمن شده است در وجودم. اما به جایش می گویم چشم. می خواهم بگویم برای زندگی کولی وار ساخته نشده ام. دلم خانه می خواهد. به جایش می گویم راست می گویی. می خواهم بگویم بنفشه نیستم ، یهودی سرگردانم. اما به جای همه ی این ها می گویم به همه سلام برسانید. گوشی را می گذارم. گردن ام خشک شده است. موی زیر پوست بیرون آمده است. گریه ام می گیرد.