سوز می آید، سوز
نشسته ای روی صندلی و هی می چرخی دور خودت و با هر چرخی دستی می کشی به پاهای سرد و لخت جنازه ی آویزان از پنکه ی سقفی. بعد یک هو دست برمی داری از چرخیدن و تاب محکمی می دهی به جنازه و خیره می شوی به چشم های من که روی پهلوی راست ام دراز کشیده ام روی تخت.
-آخر الدنگ، یک نفر نبود به تو بگوید حالا اگر بمیری هنر نکرده ای؟ وقتی همه چیز خوب و زندگی سوار بر خر ِمراد بود خودکشی کنی هنرمندی. الان یک آدم بدبختی مثل میلیون ها بدبخت دیگر که در این دنیا وول می خورند حالا تو زده ای خودت را کشته ای. ولی اگر در اوج خوشی می مردی مرگ ات می شد معما. چیزی سوای آدم های دیگر. تو حواس ات کجاست روسپی؟
تکانی به خودم می دهم و به پشت می خوابم و زل می زنم به تار عنکبوت کنج سقف.
-حواسم به حرف های شماست ارباب.
- نیچه ی خرفت اراده را معطوف به قدرت می دانست. اراده باید تنها معطوف به مرگ باشد نه چیز دیگر. تنها خوشی هم خوب مردن است. چرا چیزی نمی گویی روسپی؟
-چه بگویم. من که مرده ام. مرده که حرف نمی زند ارباب.
-دل ات را خوش نکن، زنده ای هنوز . روزی که از خواب بیدار شدی و دیدی هیچ دردی نداری بدان که مرده ای. حالا هم بلند شو یک جفت جوراب بیاور و پای این بدبخت کن. یخ کرده پاهایش.
با دلخوری بلند می شوم و جورابی از کمد برمی دارم. پاهای جنازه سرد ِ سرد است. مثل ماهی ِ تازه از آب گرفته شده. کمی هم خیس است. از نوامبر هوا می رود رو به خنکی. باید درز پنجره ها را بگیرم که شب ها بد سوزی می آید تو. جوراب را پای جنازه می کنم و تابی می دهم اش. پنکه ی سقفی تا ژانویه، پایان ِ زمستان ِ اینجا، بلا مصرف خواهد بود.