سیرکی به نام ازدواج
خانم "م" یک مسیحی کاتولیک است. این را خودش با افتخار می گوید. شوهر اش آقای " ژ" هم همین طور، هرچند چندان مفتخر نیست، اما بیش از همسر اش مغز من را می خورد با برهان قاطع " بالاخره یک کسی باید باشد". خانم همسر فقط یک بار با برهان ملوس ِ " دلت می آید به کسی که انقدر دوستت دارد اعتقاد نداشته باشی" شکارم کرد و وقتی شنید فیل صورتی عاج طلایی مرا بیشتر دوست دارد و پس من به او اعتقاد دارم برای همیشه منصرف شد. فقط گفت "ژ" هم یک زمانی مثل تو بود و حالا نیست و لابد این موفقیت بزرگی برای خانم "م" است که مقام شوهر اش برایش تنها یک مرحله از جیزز پایین تر است. هر دو آرشیو عکس کاملی دارند از کلیساهای تاریخی و غیر تاریخی دنیا و خودشان با دست های گره کرده در حال دعا کردن و هر تازه واردی را وادار می کنند به تماشایش و خودشان هم _فقط شیطان یا شاید همان فیل صورتی عاج طلایی عزیز من می داند برای بار چند هزارم_ می نشینند با لبخندی حقیقتن روحانی به تماشایش: این پاریس است. این یکی روم...
زندگی شان عاشقانه است. این یکی را هر دو با افختار می گویند. ازدواج مثل تور ِ پایین طناب بندبازی در سیرک است. ممکن است هیچ وقت به کار بندباز نیاید اما حافظ زندگی مشترک است اگر پایش لیز بخورد و پرت شود پایین. در دلم می گویم بندبازی که پایش بلغزد همان بهتر که مغز اش بترکد و نمی گویم خود زندگی آن ها برایم مثل سیرک است. اما به شما می گویم. زندگی آن ها برای من سیرک است. زوج عاشق برای همه چه دلشان بخواهد بشنوند چه نه، داستان آشنایی و ازدواج شان را تعریف می کنند و تاکید می کنند چقدر به هم اطمینان دارند و البته گاهی اشاره ی کوتاهی به این موضوع که خانم "م" فقط محض خنده شاید، پسورد آقای "ژ" را دارد. من هم باور می کنم شما هم باور کنید ولی اگر خواستید روزی با آقای "ژ" چت کنید یا ایمیلی بفرستید این قضیه ی محض خنده را مد نظر داشته باشید.
خانم و آقا هر دو متفق القول اند که من قلب پاکی ندارم چون با سقط جنین موافق ام. من هم قبول کرده ام . اصولن قلب پاک به کارم نمی آید. هر دو با هم می گویند سقط جنین جنایت است. من لبخند می زنم. از صفت جانی خوشم می آید. حتا برایم محرک جنسی است.
خانم "م" و آقای "ژ" قلب های پاکی دارند بر خلاف من و جانی هم نیستند و از هیچ جنایتی هم حمایت نمی کنند. آقای "ژ" اما تلویحن از سیاست های خارجی ایالات متحده حمایت می کند و تصریحن شیفته ی آمریکا است. لهجه ی امریکایی دارد و سلیقه ی غذایی امریکایی، محصولات امریکایی استفاده می کند و ماشین امریکایی سوار می شود. اصولن هر تازه واردی باید به خاطر 6 ماه زندگی این زوج در کشور دوست و برادر ِ همه ی عالم، 60 بار راجع به فرهنگ برتر امریکایی، انواع جیپ های امریکایی، انواع شاپینگ سنتر ها و مال های زنجیره ای و تسهیلات وِیژه ی هر کدام سخنرانی ای بشنود. یک خط در میان هم خانم می پرد وسط که" آره لباس شب گرفتم ، تگ اش رو نکندم رفتم عروسی فرداشم بردم پس دادم چیز دیگه خریدم." آقای "ژ" آرزوی اش است که روزی شهروند امریکایی محسوب شود. از مجازات اعدام هم حمایت می کند و می گوید برای هر جامعه ای لازم است. خانم "م" اما به اظهار نظر های سیاسی علاقه ای ندارد. به نظر او مقایسه ی سایز باسن بیانسه و شکیرا ازهر بحث دیگری جذاب تر است. و به نظر اش این زن های فمنیست یک مشت دروغ گو هستند که یواشکی هر روز در را به روی خود در اتاق می بندند و سایز باسن و شکم شان را چک می کنند ولی به همه می گویند که برایشان مهم نیست. احتمالن من هم یکی از همان دروغ گو ها هستم. به روی خودم نمی آورم ولی در دلم کله قند آب می شود. آینه ی قدی ندارم. آینه ی دستشویی هم ندارم لا اقل، که روی چهار پایه ای دولا بایستم تا سایز باستن ام را ببینم. یک آینه ی باریک روی در کمد دارم که آن هم طبعن اندازه ی دقیق را دستم نمی دهد.
خانم و آقا هر بار سر هر موضوع کوچکی با هم دعوا می کنند. چاشنی زندگی مشترک. خانم "م" یک بار بر سر این موضوع که حالا که بچه دار نمی شویم بیا از پرورشگاه بگیریم زده است انگشت کوچک آقای "ژ" را شکسته است. بعد هم با انگشت آویزان رهایش کرده است. این داستان را هر دو با خنده تعریف می کنند. من هم لبخند می زنم و هیچ نشانه ای از تعجب نشان نمی دهم. تعجبی هم ندارد وقتی زندگی مشترک آدم زیرش تور داشته باشد و قلب آدم پاک باشد. اما وقتی وسط دعواها یشان سگ های عزیز و دردانه شان را لگد می زنند و در اتاقی حبس می کنند تا پشت در زوزه بکشند و در گه خود دست و پا بزنند وساطت می کنم. مثل یک جانی سیاه دل واقعی. بعد هم از سیرک، زندگی مشترک شان بیرون می زنم.
زن هنوز پاپی ام می شود. نمی دانم شاید معاشرت با من شاهدی بر حقانیت خودشان است. منی که توری حافط بندبازی ام نیست. با خارج کردن یک لخته ی خون ناخواسته و از دید آنها انسان موافق ام و با اعدام هر انسانی به هر دلیل مخالف. می گویم شاهد دعواهای شما بودن اذیت ام می کنه. می گوید ما دعوا می کنیم ولی هم دیگر را هم خیلی دوست داریم. " مرده شور خودتون و سیرک تون و دوست داشتن تون رو ببره" را به انگلیسی بلد نیستم پس به فارسی در دلم می گویم.
مرد اما یواشکی و از محل کار اش روزی چهار بار به من زنگ می زند. می گوید دل اش غذای ایرانی می خواهد. نمی دانم چه چیز دیگر ایرانی را هم می خواهد امتحان کند. " ای مرده شور اون تور محافظ سوراخ تون" را به انگیسی نمی دانم . پس به فارسی در دلم می گویم. یعنی تنها مشکل من در رابطه با این زوج دوست داشتنی این واژه ی "مرده شور" است که نمی دانم به انگلیسی چه می شود و در نتیجه نمی توانم خلاص شوم. اگر کسی پیدا شود و این مشکل مرا حل کند واقعن نجات ام داده است.