October 2007 بايگانی

سوز می آید، سوز

|

نشسته ای روی صندلی و هی می چرخی دور خودت و با هر چرخی دستی می کشی به پاهای سرد و لخت جنازه ی آویزان از پنکه ی سقفی. بعد یک هو دست برمی داری از چرخیدن و تاب محکمی می دهی به جنازه و خیره می شوی به چشم های من که روی پهلوی راست ام دراز کشیده ام روی تخت.

-آخر الدنگ، یک نفر نبود به تو بگوید حالا اگر بمیری هنر نکرده ای؟ وقتی همه چیز خوب و زندگی سوار بر خر ِمراد بود خودکشی کنی هنرمندی.  الان یک آدم بدبختی مثل میلیون ها بدبخت دیگر که در این دنیا وول می خورند حالا تو زده ای خودت را کشته ای. ولی اگر در اوج خوشی می مردی مرگ ات می شد معما.  چیزی سوای آدم های دیگر. تو حواس ات کجاست روسپی؟

تکانی به خودم می دهم و به پشت می خوابم و زل می زنم به تار عنکبوت کنج سقف.

-حواسم به حرف های شماست ارباب.

-  نیچه ی خرفت اراده را معطوف به قدرت می دانست. اراده باید تنها معطوف به مرگ باشد نه چیز دیگر. تنها خوشی هم خوب مردن است. چرا چیزی نمی گویی روسپی؟

-چه بگویم. من که مرده ام. مرده که حرف نمی زند ارباب.

-دل ات را خوش نکن، زنده ای هنوز . روزی که از خواب بیدار شدی و دیدی هیچ دردی نداری بدان که مرده ای. حالا هم بلند شو یک جفت جوراب بیاور و پای این بدبخت کن. یخ کرده پاهایش.

با دلخوری بلند می شوم و جورابی از کمد برمی دارم. پاهای جنازه سرد ِ سرد است. مثل ماهی ِ تازه از آب گرفته شده. کمی هم خیس است. از نوامبر هوا می رود رو به خنکی. باید درز پنجره ها را بگیرم که شب ها بد سوزی می آید تو. جوراب را پای جنازه می کنم و تابی می دهم اش. پنکه ی سقفی تا ژانویه، پایان ِ زمستان ِ اینجا، بلا مصرف خواهد بود.

سیرکی به نام ازدواج

|

خانم "م" یک مسیحی کاتولیک است. این را خودش با افتخار می گوید. شوهر اش آقای " ژ" هم همین طور، هرچند چندان مفتخر نیست، اما بیش از همسر اش مغز من را می خورد با برهان قاطع " بالاخره یک کسی باید باشد". خانم همسر فقط یک بار با برهان ملوس ِ " دلت می آید به کسی که انقدر دوستت دارد اعتقاد نداشته باشی" شکارم کرد و وقتی شنید فیل صورتی عاج طلایی مرا بیشتر دوست دارد و پس من به او اعتقاد دارم برای همیشه منصرف شد. فقط گفت "ژ" هم یک زمانی مثل تو بود و حالا نیست و لابد این موفقیت بزرگی برای خانم "م" است که مقام شوهر اش برایش تنها یک مرحله از جیزز پایین تر است. هر دو آرشیو عکس کاملی دارند از کلیساهای تاریخی و غیر تاریخی دنیا و خودشان با دست های گره کرده در حال دعا کردن و هر تازه واردی را وادار می کنند به تماشایش و خودشان هم _فقط شیطان یا شاید همان فیل صورتی عاج طلایی عزیز من می داند برای بار چند هزارم_ می نشینند با لبخندی حقیقتن روحانی به تماشایش: این پاریس است. این  یکی روم...

زندگی شان عاشقانه است. این یکی را هر دو با افختار می گویند. ازدواج مثل تور ِ  پایین طناب بندبازی در سیرک است.  ممکن است هیچ وقت به کار بندباز نیاید اما حافظ زندگی مشترک است اگر  پایش لیز بخورد و پرت شود پایین. در دلم می گویم بندبازی که پایش بلغزد همان بهتر که مغز اش بترکد و  نمی گویم خود زندگی آن ها برایم مثل سیرک است. اما به شما می گویم. زندگی آن ها برای من سیرک است. زوج عاشق برای همه چه دلشان بخواهد بشنوند چه نه، داستان آشنایی و ازدواج شان را تعریف می کنند و تاکید می کنند چقدر به هم اطمینان دارند و البته گاهی اشاره ی کوتاهی به این موضوع که خانم "م" فقط محض خنده شاید، پسورد آقای "ژ" را دارد. من هم باور می کنم شما هم باور کنید ولی اگر خواستید روزی با آقای "ژ" چت کنید یا ایمیلی بفرستید این قضیه ی محض خنده را مد نظر داشته باشید.

خانم و آقا هر دو متفق القول اند که من قلب پاکی ندارم چون با سقط جنین موافق ام. من هم قبول کرده ام . اصولن قلب پاک به کارم نمی آید. هر دو با هم می گویند سقط جنین جنایت است. من لبخند می زنم. از صفت جانی خوشم می آید. حتا برایم محرک جنسی است.

خانم "م" و آقای "ژ" قلب های پاکی دارند بر خلاف من و جانی هم نیستند و از هیچ جنایتی هم حمایت نمی کنند. آقای "ژ" اما تلویحن از سیاست های خارجی ایالات متحده حمایت می کند و تصریحن شیفته ی آمریکا است. لهجه ی امریکایی دارد و سلیقه ی غذایی امریکایی، محصولات امریکایی استفاده می کند و ماشین امریکایی سوار می شود. اصولن هر تازه واردی باید به خاطر 6 ماه زندگی این زوج در کشور دوست و برادر ِ همه ی عالم، 60 بار راجع به فرهنگ برتر امریکایی، انواع جیپ های امریکایی، انواع شاپینگ سنتر ها و مال های زنجیره ای و تسهیلات وِیژه ی هر کدام سخنرانی ای بشنود. یک خط در میان هم خانم می پرد وسط که" آره لباس شب گرفتم ، تگ اش رو نکندم  رفتم عروسی فرداشم بردم پس دادم چیز دیگه خریدم." آقای "ژ" آرزوی اش است که روزی شهروند امریکایی محسوب شود. از مجازات اعدام هم حمایت می کند و می گوید برای هر جامعه ای لازم است. خانم "م" اما به اظهار نظر های سیاسی علاقه ای ندارد. به نظر او مقایسه ی سایز باسن بیانسه و شکیرا ازهر بحث دیگری جذاب تر است. و به نظر اش این زن های فمنیست  یک  مشت دروغ گو هستند که یواشکی هر روز در را به روی خود در اتاق می بندند و سایز باسن و شکم شان را چک می کنند ولی به همه می گویند که برایشان مهم نیست. احتمالن من هم یکی از همان دروغ گو ها هستم. به روی خودم نمی آورم ولی در دلم کله قند آب می شود. آینه ی قدی ندارم.  آینه ی دستشویی هم ندارم لا اقل، که روی چهار پایه ای دولا بایستم تا سایز باستن ام را ببینم. یک آینه ی باریک روی در کمد دارم که آن هم طبعن اندازه ی دقیق را دستم نمی دهد.

خانم و آقا هر بار سر هر موضوع  کوچکی با هم دعوا می کنند. چاشنی زندگی مشترک. خانم "م" یک بار بر سر این موضوع که حالا که بچه دار نمی شویم بیا از پرورشگاه بگیریم زده است انگشت کوچک آقای "ژ" را شکسته است. بعد هم با انگشت آویزان رهایش کرده است. این داستان را هر دو با خنده تعریف می کنند. من هم  لبخند می زنم و هیچ نشانه ای از تعجب نشان نمی دهم. تعجبی هم ندارد وقتی زندگی مشترک آدم زیرش تور داشته باشد و قلب آدم پاک باشد. اما وقتی وسط دعواها یشان سگ های عزیز و دردانه شان را لگد می زنند و در اتاقی حبس می کنند تا پشت در زوزه بکشند و در گه خود دست و پا بزنند وساطت می کنم. مثل یک جانی سیاه دل واقعی.  بعد هم از سیرک، زندگی مشترک  شان بیرون می زنم.

زن هنوز پاپی ام می شود. نمی دانم شاید معاشرت با من شاهدی بر حقانیت خودشان است. منی که توری حافط بندبازی ام نیست. با خارج کردن یک لخته ی خون ناخواسته و از دید آنها انسان موافق ام و با اعدام هر انسانی به هر دلیل مخالف. می گویم شاهد دعواهای شما بودن اذیت ام می کنه. می گوید ما دعوا می کنیم ولی هم دیگر را هم خیلی دوست داریم.  " مرده شور خودتون و سیرک تون و دوست داشتن تون رو ببره" را به انگلیسی بلد نیستم پس به فارسی در دلم می گویم.

مرد اما یواشکی و از محل کار اش روزی چهار بار به من  زنگ می زند. می گوید دل اش غذای ایرانی می خواهد. نمی دانم چه چیز دیگر ایرانی را هم می خواهد  امتحان کند. " ای مرده شور اون تور محافظ  سوراخ تون" را به انگیسی نمی دانم . پس به فارسی در دلم می گویم. یعنی تنها مشکل من در رابطه با این زوج دوست داشتنی این واژه ی "مرده شور" است که نمی دانم  به انگلیسی چه می شود و در نتیجه نمی توانم خلاص شوم. اگر کسی پیدا شود و این مشکل مرا حل کند واقعن نجات ام داده است.

 

نزن

|
یک شیر پاک خورده این پیدا شود و در این عالم رفاقت ما را شیرفهم کند که واحد اندازه گیری این " انرژی مثبت" که  تازگی ها همه دنبال اش هستند که یا بگیرند و یا بدهند در دستگاه اس آی چیست؟ ژول؟ کیلوژول؟ اسب بخار؟

اعتراف

|

تا پیش از این اگر کسی اسم و رسمم را می پرسید سخنوری ای برایش می کردم  که بیا و ببین. من "ر" در فلان دانشگاه فلان رشته را خواندم. با فلان گروه کار کردم، مقاله هایم در فلان مجله چاپ شده است. حالا هر که بپرسد کیستی تنها  می گویم : هیچ کس، من فقط روسپی ِ مقدس ِ ارباب ام خرس هستم!

* شاید لازم باشد بگویم. بعضی از پست های این وبلاگ نوشته های من هستند صرفن. نه شرح حال ام. امضا "ر"

رابط

|

زندگی ات که خلاصه شده باشد در یک چمدان قرمز زیر تخت (صد البته که رنگ چمدان مهم است) و مدام جلوی چشم ات تا یادت بماند مسافری، روابط ات هم می شود خلاصه و مختصر و مفید. دوستی هایی از جنسی متفاوت را تجربه می کنم. دوستی هایی که با یک فنجان قهوه در کافه ای دخمه آغاز می شود. با صحبت از آلودگی و گرمی هوا. بعد دیدار ها هی تکرار می شوند. بی آنکه لرزش دست و دلی باشد. نرم است و خنک. نه بحثی و نه مجادله ای بر سر موضوعی مهم. لبخندی خنک تراز خود را بطه را که این روز ها با لب هایم حمل می کنم برایم غریبه است. پایان این دوستی ها هم همین قدر سبک است. پایان مشخص ندارد البته. یکهو رها می شود در هوا بعد از چند ماه. دوستت به کشور اش بر می گردد. یا اصلن به کشور دیگری می رود. خداحافظی می کنی بی غمی. دروغ می گویی که دلتنگ خواهی شد. دروغ می گویی که در تماس خواهی بود. دوستت هم بهتر از خود ات این را می داند که زود فراموش خواهد شد. مثل خود ات .برایم عجیب است این همه رابطه ی پادر هوا. رها هم که می شود نه فشردگی دلی است و نه بغضی در گلو. به همان خنکی شروع اش است.

...

|

به جهنم که تعریف داستان چه است یا فرق اش با نمایش نامه . به جهنم که آدم های داستان باید اسم داشته باشند تا بشوند شخصیت. که باید توصیف شوند. من روی آدم های داستان ام اسم نمی گذارم. حتا اسم شما را نمی برم تا دق کنند تمام عالم از فضولی. تا خودتان هم دق کنید از فضولی. تا خودم هم دق کنم از ندانستن اسمتان. وصف شما هم به دیگران نیامده تا خودتان  خود را توصیف کنید. من که شما را " ارباب ِ من، خرس" صدا می کنم. گیرم نه شمایل تان به خرس می ماند و نه منش تان به ارباب جماعت. اسم معشوقه ی تان هم " روسپی مقدس " است که باید همگان حذر کنند از او. او اما بر خلاف شما هم شمایل اش مقدس است و هم منش اش روسپی وار. گیرم که داستان من هرگز خوانده نشود. گیرم که شاید اصلن نوشته هم نشود. چه تفاوت دارد. مهم این است که در دنیای من فعلن فقط شما وجود دارید و معشوقه تان.

زن، زن است

|

- نمی دونم دارم می خندم یا گریه می کنم.

: من فکر می کنم زن هایی که گریه می کنند زشت اند.

- موافق نیستم. برعکس...اگنس می گفت یه زن وقتی گریه می کنه خوشگله. ما باید زن های " گریه نکن" رو بایکوت کنیم. آنها اشغال هایی هستند که ... زن های مدرن...که...می خوان محدود کنن...یه زن ِ گریه نکن آشغالیه که... این زن های مدرن که می خوان ادای مردها رو دربیارند. حالم از همه تون به هم می خوره...

زن، زن است_1961_ژان لوک گدار

عادت

|

عادت می کنی، اول اش سخت است. و هیچ کس نمی گوید اول اش یعنی چه مدت. گوشی را با شانه ی چپ ام نگه می دارم. گردن ام درد گرفته است. عادت می کنی کم کم. ساق پای چپ را می گذارم روی زانوی راست. تو که اولین نفر نیستی رفتی. چیزی جز اصوات "هوم" "هان" "آهان" "اه" از دهانم خارج نمی شود. اول اش سخت است. با خودکار پاهایم را خط خطی می کنم. دور خال های روی پایم گلبرگ می کشم و گل درست می کنم. حالا کم کم جا می افتی. هوس آش رشته  می کنم. دلم می خواهد بگویم من نمی خوام عادت کنم. عادت بوی نا می دهد. بوی کهنگی. من دلم می خواهد دوست داشته باشم. اما چیزی نمی گویم. به جایش با نوک خودکار به جان یک موی زیر پوستی می افتم. دختر فلانی هم مثل تو بود. شده ام جزئی از توده ای به نام همه که قرار است عادت کنند. اول اش خیلی بی تابی می کرد. مو سرسختی می کند. اما حالا عاشق انجاست. لج ام را در اورده است این مو. دیگر تعطیلات اش هم بر نمی گردد. توی دلم گویم عجب کثافتی است. اما بلند می گویم حق با شماست. عجب کثافتی است این مو. پس بیتابی نکن. می خواهم بگویم دلتنگی مثل مرض مزمن شده است در وجودم. اما به جایش می گویم چشم. می خواهم بگویم برای زندگی کولی وار ساخته نشده ام. دلم خانه می خواهد. به جایش می گویم راست می گویی. می خواهم بگویم بنفشه نیستم ، یهودی سرگردانم. اما به جای همه ی این ها می گویم به همه سلام برسانید. گوشی را می گذارم. گردن ام خشک شده است. موی زیر پوست بیرون آمده است. گریه ام می گیرد.

چه باید کرد

|

از معایب ناگهانی (هر چند زیاد هم ناگهانی نبود) شلیک شدن به  زندگی تنهایی آن هم در غربت برای زنان ( و شاید مردان) بی هنری همچون من است، که بدیهیات، آن هم از نوع پیش و پا افتاده اش، می شود پازل ذهنی و درگیرت می کند برای چندی ( و شاید هم بیشتر).

من هم واقعن دلم می خواهد مثل خیلی از آدم ها به چیزهای مهم فکر کنم این روزها. مثلن کتاب ژن خودخواه داوکینز یا نظریه آشوب یا سینمای سورئال ایتالیا، یا آن سان سوچی. شاید هم به پایان داستان کوتاهی که چند وقتی است خط خطی اش می کنم روی کاغذ. اینکه بالاخره لوله ی تفنگ را بگذارم در دهان ِ قهرمان ِ داستانم و ماشه را بچکانم و یا نه بگذارم خیلی شیک و تمیز در تخت خواب بمیرد. اما گلاب به روی همه ی اساتید، میان این همه موضوع مهم در دنیا، تنها دغدغه ی من هنوز و همچنان این است که " ما بالاخره نفهمیدیم، به ازای هر پیمانه برنج چند پیمانه آب باید اضافه کرد که کته نه دون شود و نه شفته؟ " هی می گویند " بسته به نوع برنج دارد . باید دستت بیاید" آخر چه چیزی باید دستم بیاید؟ بهتر نیست فرمولی داشته باشد که لازم نباشد برای آنکه هرکسی "دست اش بیاید" 4 ماه هی برنج دور ریخته شود یا هی دل درد بگیرم؟  واقعن شرمنده ی  تمام اساتید که حقیر بعد از یک سال و اندی زمانی  دست به کیبرد بردم  که مهم ترین چالش فلسفی ذهن ام نسبت آب به برنج جهت پختن کته است.

    *اوه پلوی آبکش؟ شوخی می فرمایید یا نکته ی کنکوری؟ قرار نیست 4 ماه دیگر هم به این فکر کنم" چه باید کرد؟" که دانه های برنج از سوراخ های آبکش بیرون نریزد.

**جگر جان! ( به فتح ج و گ) آن کتاب آشپزی ای که فرستادی محشر بود مخصوصن آن سفره آرایی ته اش! _فکر اش را بکن هندوانه را بکنی قو، خربزه را بکنی غاز_آخر قربان ات روم، من یک نفر آدم دستور پخت خوراک سینه ی بوقلمون با سس پرتقال به چه کارم می آید؟ آخر منی که از مال دنیا یک گاز رومیزی دو شعله دارم، لازانیا را با فر همسایه درست کنم؟ به قول خانم "ن" انگار کانسپت غربت و زندگی مجردی را درک نکرده ای شوما!

ترک

|

لعنتی، مثل سیگار است. نباید بپرسی چند وقت است که در ترکی. باید بپرسی چند وقت است که خماری. لعنتی، نوشتن را می گویم.

جنگ علیه زنان و زنان علیه جنگ

|

سخنرانی نوال السعداوی در سوشیال فروم جهانی  ژانویه  2004 در هند

 

پشت میز آشپزخانه ام در قاهره نشسته ام و این مقاله را می نویسم. امروز 11 ژانويه 2004 است. نور خاکستری صبحدم هنوز در آسمان پخش نشده است. من با صدای موذنی که از ده ها میکروفون آویزان از مناره های مساجد، پر جمعیت ترین منطقه ی "شوبرا"، شهرِ خفته را به نماز فرا می خواند بیدار شدم. جایی که اکثریت را مسیحیان ارتودوکس تشکیل می دهند. تعداد این میکروفون ها به آرامی طی سه دهه ی گذشته، همراه با افزایش ساخت و ساز مساجد، توسط پول نفت کشور های خلیج و یا از درآمد مصریانی که سالها در آن منطقه مشغول کار بودند، افزایش یافته است. این مصریان همان هایی هستند که طبقه ی  متوسط و رو به بالای محافظه کار، و ستون اصلی جنبش بنیاد گرایی اسلامی را به عنوان بازوی اصلی قدرت اقتصادی و سیاسی در مصر و کشورهای عربی تشکیل داده اند.

ديوار

|

وقتی تاریکی همه جا را گرفته است چه تفاوت دارد دیواری در کار باشد یا نه.

دیوار برلین را بازگردانید.

 

در باره اين بايگانی

اين صفحه آرشيوی از نوشته های October 2007 مرتب شده از جديد به قديم

November 2007 در آرشيو بعدی

پيدا كردن مندرجات جديد در صفحه اصلی يا بررسی بايگانی برای پيدا كردن تمام مندرجات